چرا جامعه شیعه، بدون ولایت فقیه در عصر غیبت نمی‌تواند به حیاتش ادامه بدهد؟

چرایی ضرورت ولایت فقیه در عصر غیبت ؛ تحلیلی بر مبانی امامت و نیابت فقیه در غیبت امام

یکی از اساسی‌ترین پرسش‌هایی که در اندیشه سیاسی و کلامی شیعه در دوران غیبت امام معصوم (علیه‌السلام) مطرح می‌شود، این است که جامعه شیعه در نبود ظاهری امام چگونه باید اداره شود؟ چه نهادی مسئول هدایت دینی و اجتماعی آن است؟ اصلاً ولایت فقیه در عصر غیبت چه معنایی دارد؟ شیعه از آغاز شکل‌گیری خود بر این باور استوار بوده است که هدایت جامعۀ انسانی امری رها شده و بی‌ضابطه نیست، بلکه خداوند برای استمرار مسیر هدایت، نظامی مشخص از رهبری الهی را در قالب امامت مقرر کرده است. بر اساس این نگرش، امام فقط یک شخصیت معنوی نیست، بلکه پیشوای جامعه و محور حفظ دین، عدالت و نظم اجتماعی هم به شمار می‌آید. از آنجایی که در اندیشه شیعه دین به معنای مجموعه‌ای از قواعد برای عبور دادن امن انسان از دنیا به زندگی جاودان و رسیدن به هدف خلقت کارکردی روزانه، چندبعدی و مربوط به تمامی شئون زندگی انسان دارد؛ در نتیجه نیاز به مرجع و راهنمایی برای تبیین صحیح دین نیز نیازی بسیار ضروری است.

با آغاز عصر غیبت؛ اگرچه دسترسی مستقیم به امام معصوم (علیه‌السلام) ممکن نیست، اما نیاز جامعه به هدایت، داوری، حفظ احکام الهی و اداره امور اجتماعی همچنان باقیست. جامعه‌ای که بر پایه شریعت شکل گرفته، نمی‌تواند بدون مرجعیت دینی و رهبری آگاه به احکام الهی به حیات خود ادامه دهد؛ زیرا در چنین وضعیتی نه تنها اجرای احکام اجتماعی اسلام مختل می‌شود، بلکه زمینه اختلاف، آشفتگی و تفسیرهای متعارض از دین هم فراهم می‌شود. به همین دلیل، مسئلۀ تعیین مرجعی برای اداره امور جامعه در عصر غیبت به یکی از مهم‌ترین مباحث فقهی و کلامی شیعه تبدیل شده است.

در طول تاریخ فقه شیعه، بسیاری از فقهای بزرگ با تکیه بر قرآن، روایات اهل‌بیت (علیه‌السلام) و مبانی عقلی، به این نتیجه رسیده‌اند که فقهای جامع‌الشرایط در عصر غیبت به عنوان نایبان عام امام معصوم (علیهم‌السلام) وظیفۀ هدایت و سرپرستی جامعه اسلامی را بر عهده دارند. این دیدگاه که در ادبیات فقهی با عنوان «ولایت فقیه» شناخته می‌شود، صرفاً یک نظریه سیاسی یا تدبیر موقت برای اداره جامعه نیست، بلکه ریشه در همان منطق امامت دارد؛ منطقی که هدایت جامعه را همواره وابسته به رهبری آگاه به دین و منصوب در چهارچوب ارادۀ الهی می‌داند.

از این منظر، ولایت فقیه را باید ادامۀ طبیعی نظام امامت در شرایط غیبت دانست؛ سازوکاری که مانع ازهم‌گسستگی در جریان هدایت دینی جامعه می‌شود و امکان اجرای احکام اجتماعی اسلام را فراهم می‌آورد؛ در واقع، اگر جامعۀ شیعه وجود امام متخصص و معصوم را برای حفظ دین و سامان اجتماعی حکومت اسلامی ضروری می‌داند، در عصر غیبت نیز نمی‌تواند از نهادی که در چهارچوب نیابت از امام این نقش را ایفا می‌کند، بی‌نیاز باشد.

مقالۀ حاضر با همین پرسش آغاز می‌شود که چرا جامعه شیعه بدون ولایت فقیه در عصر غیبت نمی‌تواند به حیات خودش ادامه بدهد؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا مفهوم ولایت در قرآن و اندیشۀ اسلامی بررسی و سپس منشأ الهی ولایت و ضرورت وجود امام در هدایت جامعه تبیین می‌شود. در ادامه، مسئلۀ ادارۀ جامعه در عصر غیبت، تجربۀ تاریخی نیابت امامان و روایات مربوط به نیابت فقها را بررسی می‌کنیم، تا در نهایت روشن شود که ولایت فقیه نه صرفاً یک نظریه سیاسی، بلکه امتداد منطقی نظام امامت در دوران غیبت است.

مفهوم ولایت در اندیشۀ اسلامی

واژۀ «ولایت» از ریشۀ «ولی» در زبان عربی گرفته شده و در اصل به معنای نزدیکی، پیوستگی و قرار گرفتن بدون فاصله دو چیز در کنار یکدیگر است. لغت‌شناسان عرب این واژه را برای بیان نوعی ارتباط نزدیک به کار برده‌اند که در آن، یک طرف نسبت به طرف دیگر نوعی سرپرستی، یاری یا حق تصرف پیدا می‌کند. به همین دلیل در متون لغوی، معنی‌هایی مانند دوستی، یاری، سرپرستی، تدبیر و اولویت در تصرف برای واژه ولایت ذکر شده است؛ در واقع، معنای اصلی ولایت نوعی رابطه نزدیک و پیوسته است که از دل آن، مفهوم سرپرستی و حق تدبیر نیز شکل می‌گیرد.[1]

در کاربردهای مختلف زبان عربی، مشتقات این ریشه برای بیان رابطه‌ای به کار می‌رود که در آن یک فرد یا نهاد به دلیل صلاحیت یا جایگاه خود، مسئولیت هدایت و تدبیر امور دیگری را بر عهده دارد. این معنا به‌خوبی نشان می‌دهد که ولایت صرفاً یک رابطه عاطفی یا دوستانه نیست، بلکه مفهومی است که با هدایت، مدیریت و مسئولیت نسبت به دیگران پیوند دارد.

با توجه به این معنا، وقتی در فقه و کلام اسلامی از ولایت سخن گفته می‌شود، مقصود، نوعی حق سرپرستی و هدایت است که بر اساس آن، ولی در چهارچوبی مشخص می‌تواند، امور جامعه یا افراد را تدبیر کند. همین معنا زمینۀ فهم بسیاری از مباحث مهم در اندیشۀ شیعه، از جمله امامت و ولایت فقیه در عصر غیبت را فراهم می‌کند؛ زیرا در هر دو مورد سخن از نوعی سرپرستی دینی و اجتماعی است که در امتداد هدایت الهی قرار می‌گیرد.

کاربردهای ولایت در قرآن

قرآن کریم واژۀ ولایت و مشتقات آن را در معانی مختلفی به کار برده است[2]، اما در بیشتر موارد این واژه برای بیان نوعی پیوند همراه با یاری، سرپرستی و هدایت به کار می‌رود. در برخی آیات، ولایت به طور مستقیم به خداوند نسبت داده شده است؛ مانند آنجا که خداوند به عنوان ولی مؤمنان معرفی می‌شود و نقش هدایت و سرپرستی آنان را بر عهده دارد. این نوع ولایت نشان می‌دهد که منشأ اصلی هرگونه هدایت و سرپرستی در عالم، اراده الهی است.

در دسته‌ای دیگر از آیات، ولایت میان مؤمنان مطرح می‌شود؛ به این معنا که آنان نسبت به یکدیگر مسئولیت حمایت، یاری و همبستگی دارند. این کاربرد نشان می‌دهد که ولایت تنها یک مفهوم فردی نیست، بلکه پیوندی اجتماعی نیز ایجاد می‌کند که بر اساس آن جامعۀ ایمانی شکل می‌گیرد و حفظ می‌شود. در چنین نگاهی، ولایت عامل انسجام و همبستگی در میان مؤمنان به شمار می‌آید. همچنین در برخی آیات، ولایت به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم‌وسلم) و اولیاء الهی نسبت داده شده است؛ یعنی کسانی که از سوی خداوند برای هدایت مردم برگزیده شده‌اند. در این موارد، ولایت تنها به معنای محبت یا رابطۀ معنوی نیست، بلکه نوعی حق رهبری و هدایت دینی نیز در آن نهفته است. این کاربرد قرآنی نشان می‌دهد که ولایت در سنت اسلامی مفهومی چندبعدی است که هم جنبه معنوی دارد و هم جنبه اجتماعی و هدایتی.

درک این کاربردهای قرآنی برای فهم مباحث بعدی بسیار مهم است؛ زیرا وقتی درباره ولایت فقیه در عصر غیبت سخن گفته می‌شود، در واقع سخن از استمرار همان مفهوم قرآنی ولایت در سطح هدایت و اداره جامعه دینی است. به عبارت دیگر، ولایت در قرآن تنها یک مفهوم اخلاقی یا عاطفی نیست، بلکه مفهومی بنیادین در ساختار هدایت جامعه اسلامی به شمار می‌آید.

تفاوت ولایت با حکومت صرفاً سیاسی

یکی از نکات مهم در فهم صحیح مفهوم ولایت این است که آن را با حکومت صرفاً سیاسی یکسان ندانیم. در بسیاری از نظام‌های سیاسی جهان، حکومت تنها به معنای ادارۀ امور اجرایی و تنظیم روابط اجتماعی است و مشروعیت آن غالباً از قراردادهای اجتماعی یا سازوکارهای سیاسی ناشی می‌شود. اما در اندیشۀ اسلامی، وظیفۀ حکومت اسلامی و مفهوم ولایت دامنه‌ای گسترده‌تر از یک حکومت صرف دارد.

ولایت در سنت اسلامی پیش از آنکه یک ساختار حکومتی باشد، نوعی مسئولیت دینی برای هدایت جامعه به سوی حق و اجرای احکام الهی است. در این نگاه، ولی تنها مدیر یک نظام سیاسی نیست، بلکه حافظ شریعت، پاسدار عدالت و راهنمای جامعه در مسیر دینی هم به شمار می‌آید. به همین دلیل، در مفهوم حکومت اسلامی در قرآن، ولایت همواره با علم به دین، عدالت اخلاقی و صلاحیت معنوی پیوند خورده است[3].

 ولایت الهی؛ منشأ همه ولایت‌ها در اسلام

در منطق قرآن، سرچشمۀ هر نوع ولایت و حاکمیتی در جهان تنها خداوند است[4]. قرآن بارها تأکید می‌کند که مالکیت حقیقی عالم و حق تدبیر و فرمانروایی بر انسان‌ها برای خداوند است و هیچ قدرتی به طور مستقل چنین حقی ندارد. آیاتی مانند «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» نشان می‌دهند که خداوند خود را سرپرست و هدایتگر مؤمنان معرفی می‌کند و هدایت آنان را بر عهده می‌گیرد. در این نگاه، ولایت الهی تنها یک رابطۀ معنوی نیست، بلکه نوعی سرپرستی حقیقی است که همه ابعاد زندگی انسان را در بر می‌گیرد. این اصل قرآنی به معنای آن است که مشروعیت هر نوع رهبری در جامعه دینی باید در نهایت به ارادۀ الهی بازگردد. اگر حاکمیت از سوی خداوند سرچشمه نگیرد، در منطق قرآن فاقد اعتبار حقیقی است. به همین دلیل، قرآن کریم در موارد متعدد، انسان‌ها را از پیروی از اولیایی که خارج از چهارچوب هدایت الهی هستند، منع می‌کند. بنابراین، ولایت در اسلام قبل از آنکه یک ساختار اجتماعی باشد، ریشه در اصل توحید دارد و از حاکمیت مطلق خداوند بر جهان ناشی می‌شود.

از همین جا می‌توان فهمید که بحث‌هایی مانند جایگاه ولایت فقیه در عصر غیبت نیز در همین چهارچوب معنا پیدا می‌کنند. در اندیشۀ شیعه، هیچ‌یک از این مراتب ولایت به صورت مستقل شکل نمی‌گیرد، بلکه همگی در امتداد ولایت الهی تعریف می‌شوند. به عبارت دیگر، نظریۀ ولایت فقیه در عصر غیبت در فقه شیعه، نه یک قدرت خودبنیاد، بلکه ادامۀ همان نظام ولایتی است که سرچشمۀ آن در حاکمیت خداوند قرار دارد.

ولایت پیامبر در جامعۀ اسلامی

قرآن کریم پس از ولایت الهی، ولایت پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را به عنوان ادامۀ مستقیم هدایت الهی در جامعه اسلامی معرفی می‌کند[5]. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فقط یک مبلغ دینی نبودند، بلکه در نگاه قرآن دارای حق سرپرستی و رهبری جامعه نیز بودند. قرآن به روشنی نشان می‌دهد که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نسبت به مؤمنان نوعی اولویت و حق تدبیر دارند؛ اولویتی که فراتر از یک رابطه عاطفی یا صرفاً معنوی است. این ولایت به ایشان امکان می‌داد که جامعۀ اسلامی را بر اساس احکام الهی اداره کنند و در مسائل اجتماعی، سیاسی و حقوقی تصمیم بگیرند؛ در واقع، ایشان در جامعۀ اسلامی، هم مرجع هدایت دینی بودند، هم رهبر اجتماعی و سیاسی امت. این پیوند میان هدایت دینی و رهبری اجتماعی نشان می‌دهد که در منطق اسلام، دین از اداره جامعه جدا نیست و ولایت دینی می‌تواند نقش سازمان‌دهندۀ زندگی اجتماعی را نیز بر عهده بگیرد.

نکتۀ مهم آن است که ولایت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از خود ایشان ناشی نمی‌شود، بلکه از سوی خداوند به حضرت اعطا شده است. بنابراین، اطاعت از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)؛ در حقیقت اطاعت از خداوند به شمار می‌آید. همین پیوند عمیق میان ولایت الهی و ولایت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پایه‌ای برای فهم ساختار رهبری در اندیشۀ شیعه ایجاد می‌کند؛ ساختاری که در آن هدایت الهی از طریق اولیاء منصوب از سوی خدا در جامعه جریان پیدا می‌کند.

استمرار ولایت در امامان

در اندیشۀ شیعه، ولایت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) با شهادت ایشان پایان نمی‌یابد، بلکه در قالب امامت ادامه پیدا می‌کند[6]. امامان معصوم (علیهم‌السلام) به عنوان جانشینان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) وظیفه دارند، همان مسیر هدایت و سرپرستی جامعۀ اسلامی را ادامه دهند. استمرار ولایت بر اساس این اصل شکل می‌گیرد که جامعۀ اسلامی هیچ‌گاه از هدایت الهی و رهبری مشروع بی‌نیاز نیست.

امام در نگاه شیعه تنها یک عالم دینی یا شخصیت معنوی نیست، بلکه صاحب نوعی ولایت الهی است که ایشان را شایستۀ هدایت و رهبری جامعه می‌کند. همان‌گونه که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) وظیفۀ تبیین دین و اداره جامعه را بر عهده داشتند، ائمه نیز ادامه همین مسیر را بر عهده دارند. به همین دلیل، در بسیاری از متون کلامی شیعه از امامت به عنوان امتداد رسالت در حوزۀ هدایت جامعه یاد شده است.

با توجه به این پیوستگی، مفهوم ولی فقیه در عصر غیبت نیز در همین چهارچوب قابل فهم می‌شود؛ اگر هدایت جامعۀ اسلامی در زمان حضور امامان از طریق ولایت آنان تحقق می‌یافت، در عصر غیبت نیز نمی‌توان جامعه را بدون ساختار مشروع رهبری رها کرد. از این رو، بحث نیابت فقها در عصر غیبت در واقع تلاشی برای تبیین چگونگی استمرار همان نظام ولایتی است که از خداوند آغاز شده، در پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) تجلی یافته و در امامان معصوم (علیهم‌السلام) ادامه پیدا کرده است.

دلایل عقلی نیاز جامعه به رهبر الهی

یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌ها در اندیشۀ اسلامی آن است که آیا جامعۀ دینی می‌تواند بدون رهبر الهی به مسیر صحیح خود ادامه دهد یا نه؟ تجربۀ تاریخی جوامع نشان می‌دهد که هر جامعه‌ای برای حفظ نظم، اجرای قوانین و جلوگیری از اختلافات، نیازمند یک مرجع هدایت و تصمیم‌گیری است. این ضرورت در جامعه‌ای که بر پایه دین و شریعت شکل گرفته، اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند؛ زیرا در چنین جامعه‌ای، مسئله تنها اداره امور اجتماعی نیست، بلکه حفظ مسیر هدایت الهی نیز مطرح است.

از نگاه عقل، اگر خداوند برای هدایت انسان‌ها شریعتی کامل فرستاده باشد، لازم است نهادی نیز برای حفظ و اجرای صحیح آن وجود داشته باشد. قوانین الهی بدون وجود مرجعی آگاه و مورد اعتماد، در معرض تفسیرهای متعارض و حتی تحریف قرار می‌گیرند. به همین دلیل، اندیشۀ شیعه معتقد است همان‌گونه که اصل نبوت برای رساندن پیام الهی ضروری بوده است، استمرار هدایت نیز نیازمند رهبری الهی است تا جامعه اسلامی از مسیر شریعت فاصله نگیرد.

عقل همچنین نشان می‌دهد که اختلاف در فهم دین امری طبیعی است. تاریخ اسلام از همان قرون نخستین شاهد برداشت‌های مختلف از قرآن و سنت بوده است؛ اگر مرجعی دارای علم الهی و مشروعیت دینی وجود نداشته باشد، این اختلاف‌ها می‌تواند به پراکندگی و حتی انحراف در جامعۀ اسلامی منجر شود. بنابراین وجود امام به عنوان مرجع نهایی تبیین دین، عامل وحدت و ثبات فکری جامعه محسوب می‌شود.[7]

از این منظر، امامت تنها یک مقام تشریفاتی یا صرفاً سیاسی نیست؛ بلکه ادامۀ مسیر هدایت الهی در جامعه اسلامی است. امام نه‌تنها ادارۀ جامعه را بر عهده دارد، بلکه مرجع اصلی فهم صحیح دین نیز به شمار می‌آید. به همین دلیل، در اندیشۀ شیعه تأکید می‌شود که هدایت جامعه اسلامی بدون وجود امام کامل نخواهد بود و ساختار رهبری دینی باید استمرار یابد.

روایات دال بر ضرورت امام

در کنار دلایل عقلی، روایات فراوانی هم در منابع اسلامی بر ضرورت وجود امام در جامعه تأکید کرده‌اند. یکی از مشهورترین این روایات، سخن پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) است که فرمودند: «هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.[8]» این روایت نشان می‌دهد که شناخت امام و پذیرش رهبری الهی، بخشی اساسی از هویت دینی مسلمانان به شمار می‌آید. در روایات اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نیز بارها تأکید شده است که زمین هیچ‌گاه از حجت الهی خالی نمی‌ماند[9]. بر اساس این آموزه، خداوند همواره فردی را برای هدایت مردم قرار می‌دهد تا مسیر حق در جامعه باقی بماند. چنین تعبیری بیانگر آن است که وجود امام نه یک امر تاریخی محدود به دوران خاص، بلکه یک سنت دائمی الهی در هدایت بشر است.

امامان شیعه در توضیح این اصل، نقش امام را به چراغی تشبیه کرده‌اند که مسیر هدایت را روشن نگه می‌دارد[10]. اگر چنین مرجعی در جامعه وجود نداشته باشد، مردم در میان برداشت‌های متعارض و اختلاف‌های فکری سرگردان خواهند شد. روایات اسلامی، وجود امام را ضامن تداوم هدایت و جلوگیری از انحراف در جامعه معرفی می‌کنند.

این مجموعه روایات نشان می‌دهد که مسئلۀ امامت در اندیشه اسلامی صرفاً یک بحث سیاسی یا تاریخی نیست، بلکه بخشی از نظام هدایت الهی است؛ در واقع همان‌گونه که پیامبران برای هدایت انسان‌ها مبعوث شدند، پس از آنان نیز جامعه نیازمند رهبری است که بتواند مسیر شریعت را حفظ کند و مردم را در فهم درست دین یاری دهد.

نقش امام در حفظ شریعت

در اندیشۀ شیعه، امام به عنوان وارث علم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) شناخته می‌شود و وظیفه دارد معارف دین را به شکل صحیح تبیین کند. این نقش به‌ویژه در زمانی اهمیت پیدا می‌کند که جامعه با پرسش‌ها و مسائل جدید روبه‌رو می‌شود. امام با تکیه بر علم دینی و شناخت دقیق از منابع شریعت، می‌تواند پاسخ صحیح را ارائه دهد و مانع از شکل‌گیری برداشت‌های نادرست شود. افزون بر این، امام نقش مهمی در حفظ وحدت دینی جامعه دارد؛ اگر هر گروه یا فردی بتواند برداشت شخصی خود از دین را به عنوان معیار معرفی کند، جامعه به سرعت دچار چندپارگی خواهد شد. وجود امام به عنوان مرجع نهایی فهم دین، از بروز چنین وضعیتی جلوگیری می‌کند و چهارچوب مشترکی برای تفسیر شریعت فراهم می‌آورد. از همین رو، در سنت فکری شیعه تأکید می‌شود که امامت ادامۀ طبیعی رسالت در حفظ دین و هدایت جامعه است. امام با تبیین صحیح شریعت و نظارت بر اجرای آن، مانع از فراموشی یا تحریف آموزه‌های الهی می‌شود. به همین دلیل، وجود امام در هدایت جامعۀ اسلامی نه تنها یک ضرورت اعتقادی، بلکه ضامن بقای شریعت و استمرار مسیر هدایت الهی به شمار می‌آید.

مفهوم غیبت در تفکر شیعه

در باور شیعه، امامت به عنوان ادامۀ مسیر هدایت الهی پس از پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) همواره در میان جامعه حضور داشته است. با این حال، در سال ۲۶۰ هجری قمری و پس از آغاز امامت امام مهدی(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف)، شرایط جدیدی در تاریخ تشیع شکل گرفت که از آن با عنوان «عصر غیبت» یاد می‌شود. در این دوره، امام معصوم زنده و ناظر بر جهان است، اما به دلایلی که در روایات بیان شده، حضور آشکار و دسترسی مستقیم مردم به ایشان ممکن نیست. مفهوم غیبت در اندیشۀ شیعه به معنای فقدان امام یا پایان یافتن نقش هدایت الهی نیست. بر اساس آموزه‌های شیعی، امام همچنان حجت الهی بر زمین است و وجود او برای استمرار نظام هدایت ضروری است، هرچند جامعه از حضور مستقیم و آشکار او بهره‌مند نیست. به همین دلیل، غیبت را باید مرحله‌ای خاص از تاریخ امامت دانست که در آن، رابطه جامعه با امام شکل متفاوتی پیدا می‌کند. در این چهارچوب، شیعه همواره بر این اصل تأکید کرده است که زمین هیچ‌گاه از حجت الهی خالی نمی‌شود. بنابراین حتی در عصر غیبت نیز هدایت الهی در جهان استمرار دارد. با این حال، نبود دسترسی مستقیم به امام معصوم، پرسش مهمی را در برابر جامعۀ اسلامی قرار می‌دهد: امور دینی و اجتماعی جامعه در این دوران چگونه باید اداره شود؟

چالش ادارۀ جامعه در عصر غیبت

با آغاز عصر غیبت، جامعۀ شیعه با مسئله‌ای مهم روبه‌رو شد؛ مسئله‌ای که فقط جنبۀ نظری نداشت، بلکه به طور مستقیم با زندگی اجتماعی مسلمانان مرتبط بود؛ در حالی که در دوران حضور امامان، بسیاری از مسائل دینی و اجتماعی با مراجعۀ مستقیم به آنان حل می‌شد، در عصر غیبت چنین امکانی برای عموم مردم وجود نداشت. این وضعیت به‌ویژه در حوزۀ ادارۀ جامعه اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. جامعۀ اسلامی مجموعه‌ای از روابط اجتماعی، اقتصادی و حقوقی است که بدون وجود نظم و مدیریت نمی‌تواند پایدار بماند؛ اگر هیچ ساختار مشروعی برای تصمیم‌گیری و اجرای احکام وجود نداشته باشد، جامعۀ دینی با آشفتگی و اختلاف روبه‌رو خواهد شد. از سوی دیگر، تجربۀ تاریخی نشان می‌دهد که در دوران غیبت، قدرت سیاسی در بسیاری از موارد در اختیار حکومت‌هایی قرار داشته که لزوماً بر اساس آموزه‌های اسلامی عمل نمی‌کردند. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح شد که آیا جامعۀ شیعه باید ادارۀ امور دینی و اجتماعی خود را به چنین ساختارهایی واگذار کند، یا راهی برای حفظ استقلال دینی خود بیابد؟ همین چالش‌ها سبب شد که اهل بیت (علیهم‌السلام) در دوران حیاتشان به شکل جدی به آموزش، تفهیم و سازمان‌دهی وکلا و نائبین برای زمانهایی که دسترسی به امام ممکن نیست، بپردازند. علاوه بر آن، فقهای شیعه به تدریج به تبیین نقش عالمان دین در اداره جامعه پرداختند. آنان با تکیه بر قرآن، سنت و سیرۀ اهل‌بیت (علیهم‌السلام) تلاش کردند تا چهارچوبی ارائه دهند که در آن، جامعۀ اسلامی بتواند در عصر غیبت نیز بر اساس شریعت اداره شود. این تلاش‌های فکری در نهایت به شکل‌گیری نظریه‌هایی انجامید که یکی از مهم‌ترین آنها نظریۀ ولایت فقیه در عصر غیبت است.

 عدم امکان تعطیلی احکام اجتماعی

یکی از نکات مهم در اندیشۀ فقهی شیعه این است که بسیاری از احکام اسلامی ماهیتی اجتماعی دارند و اجرای آنها به ساختارهای مدیریتی و قضایی در جامعه نیازمند است. احکامی مانند قضاوت، اجرای حدود، حفظ نظم عمومی، دفاع از جامعه اسلامی و مدیریت امور مالی عمومی، تنها در چهارچوب یک نظام اداره‌کننده قابل تحقق هستند؛ اگر فرض شود که در عصر غیبت هیچ مرجع مشروعی برای اداره جامعه وجود ندارد، نتیجۀ آن تعطیل شدن بخش مهمی از احکام اجتماعی اسلام خواهد بود. در حالی که آموزه‌های اسلامی نشان می‌دهد شریعت برای همه زمان‌ها نازل شده و محدود به دورۀ خاصی از تاریخ نیست. بنابراین منطقی به نظر نمی‌رسد که با آغاز غیبت امام، بخش گسترده‌ای از احکام اسلامی عملاً غیرقابل اجرا شود. فقهای شیعه با توجه به همین نکته تأکید کرده‌اند که جامعه اسلامی نمی‌تواند در برابر مسائل اجتماعی و حقوقی بدون ساختار رهبری باقی بماند. از دید آنان، همان‌گونه که عبادات فردی همواره باید در زندگی مسلمانان جاری باشد، احکام اجتماعی اسلام نیز باید در جامعه اجرا شود و نمی‌توان آنها را تا زمان ظهور امام معصوم به طور کامل کنار گذاشت. بر همین اساس، مسئلۀ اداره جامعه در عصر غیبت به یکی از مباحث مهم فقه سیاسی شیعه تبدیل شد. این پرسش که چه کسی و با چه مشروعیتی می‌تواند مسئولیت اجرای احکام اجتماعی و حفظ نظم جامعه اسلامی را بر عهده بگیرد، زمینه‌ساز شکل‌گیری مباحث گسترده‌ای درباره نقش ولایت فقیه و جایگاه آن در هدایت جامعه شد. در این میان، نظریۀ ولایت فقیه در عصر غیبت به عنوان یکی از پاسخ‌های مهم به این مسئله مطرح گردید؛ نظریه‌ای که تلاش می‌کند استمرار هدایت و اجرای شریعت را در دوران غیبت تضمین کند.

تلاش ائمه (علیهم‌السلام) در تفهیم موضوع ولایت فقیه در عصر غیبت

اهل بیت (علیهم‌السلام) به خوبی آگاه بودند که شیعه در غیاب امامش سردرگم می‌شود و شیرازۀ امت از هم می‌پاشد، به همین منظور با روش‌های مدبرانه و مهندسی‌شده به تفهیم و تبیین نقش وکلا و نواب در صورت عدم دسترسی به امام پرداختند. اغلب امامان معصوم (علیهم السلام)، به‌ویژه امامانی که در اواخر عمر 250 سالۀ امامت زیستند، نائب‌ها و وکلایی برای خودشان انتخاب کرده و آنها را به صورت شبکه‌سازی شده در نقاط مختلف دنیای اسلام مأمور به اجرای امور مربوط به ایشان می‌کردند و این افراد، اصطلاحاً «ولی فقیه» آن امام معصوم می‌شدند. از نام‌آشنایان این وادی، حضرت عبدالعظیم حسنی بودند که از جانب امام هادی (علیه‌السلام) ولایت ایشان بین مردم ری را به عهده داشتند. اهل بیت (علیهم‌السلام) می‌دانستند که اگر شیعیان آداب دور از امام زیستن و چگونگی تبعیت از ولی امام را نیاموزند، با مشکلات فراوانی روبه‌رو خواهند شد. شبکۀ وکالتی امام عسکری و تشکیلات نیابتی امام هادی (علیهم‌السلام)، مصداق بارز تلاش دلسوزانۀ ایشان برای آموزش چگونه زیستن در نبود فیزیکی امام است. شیعه در نبود امامش با چالش‌ها و مشکلات فراوانی مواجه می‌شود و برای به حداقل رساندن این درگیری‌ها و یافتن راهکار مقابله با چالش‌ها راهی جز زیست تشکیلاتی و اطاعت از نایب امام غایبش ندارد. نائبین و وکلا در دوره‌های مختلف، با هم متفاوتند. روزی شرایط ایجاب می‌کند که نائبین امام از نواب خاص باشند و توسط شخص امام انتخاب شوند؛ روزی هم شرایط سخت‌تر و دست شیعه از دامان پاک امامش کوتاه‌تر است و باید مطیع نائب عام امام غایبش یعنی ولی فقیه باشد. موضوع ولایت فقها به قدری برای اهل بیت (علیهم‌السلام) مهم بود که اگر افرادی که امام در منطقۀ آنها ولی فقیه معین کرده بود، نزد ایشان آمده و از ایشان سؤالی می‌پرسیدند، امام صراحتاً آنها را به ولی فقیه مربوط به خودشان ارجاع می‌دادند؛ مصداق این موضوع حیاتی، رجوع برخی اهالی ری به امام هادی (علیه‌السلام) و ارجاع آنها توسط امام به ولی فقیهشان حضرت عبدالعظیم حسنی بود.

یکی از مهم‌ترین روایاتی که در بحث نیابت فقها و زمینه‌های نظری ولایت فقیه در عصر غیبت مورد استناد فقهای شیعه قرار گرفته، روایت مشهور «مقبوله عمر بن حنظله» است. در این روایت، امام صادق (علیه‌السلام) فقیه را مرجع داوری و فراتر از ناقل صرف حدیث معرفی می‌کنند. این تعبیر در نگاه بسیاری از فقهای شیعه نشان می‌دهد که فقیه جامع شرایط تنها یک ناقل حدیث نیست، بلکه دارای نوعی ولایت و حاکمیت در جامعه دینی است. به همین دلیل، مقبوله عمر بن حنظله در مباحث مربوط به مبانی ولایت فقیه در عصر غیبت جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده است.

امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) هم در توقیعی، فقها را حجت خود بر ما معرفی کردند. این روایات تصویری منسجم از نظام رهبری در اندیشۀ شیعه ارائه می‌کنند؛ نظامی که در آن، هدایت جامعه پس از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در امامان معصوم (علیهم‌السلام) استمرار یافته و در دوران غیبت نیز از طریق فقهای آگاه به شریعت، در رأس آنها ولایت فقیه، ادامه پیدا می‌کند. همین پیوستگی مفهومی، یکی از پایه‌های اصلی نظریۀ ولایت فقیه در عصر غیبت است. در ادامه به توضیح مفهوم نائب خاص و نائب عام برای امام غایب می‌پردازیم.

 نواب خاص امامان و تجربه تاریخی نیابت

با آغاز غیبت امام مهدی (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف)، شیعیان با وضعیتی تازه روبه‌رو شدند؛ وضعیتی که در آن امام معصوم در میان مردم حضور آشکار نداشت، اما جامعه همچنان نیازمند ارتباط با امام و دریافت پاسخ مسائل دینی و اجتماعی خود بود. در چنین شرایطی، نهادی به نام «نیابت خاص» شکل گرفت که به وسیلۀ آن، برخی افراد مورد اعتماد امام به عنوان واسطه میان ایشان و شیعیان عمل می‌کردند. این شکل از نیابت با نیابت عام ولایت فقیه در عصر غیبت تفاوت‌هایی داشت.

نیابت خاص به این معنا بود که فردی مشخص و شناخته‌شده، با معرفی مستقیم امام، وظیفه داشت پیام‌ها و دستورات ایشان را به شیعیان برساند و پرسش‌ها، مشکلات و وجوهات شرعی آنان را به امام منتقل کند. این نوع نیابت محدود به افراد معینی بود و تنها کسانی می‌توانستند این مسئولیت را بر عهده بگیرند که از سوی امام معصوم به طور صریح معرفی شده باشند؛ در واقع، نیابت خاص را می‌توان یکی از سازوکارهای مهم حفظ ارتباط میان امام و جامعه شیعه در دوران غیبت دانست. این نهاد سبب شد که جامعۀ شیعه در حساس‌ترین مقطع تاریخی خود دچار سردرگمی نشود و مسیر هدایت دینی همچنان از طریق نمایندگان مورد اعتماد امام ادامه یابد.

دوران غیبت صغری که از سال ۲۶۰ تا ۳۲۹ هجری قمری ادامه داشت، دوره‌ای بود که ارتباط میان امام مهدی (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) و شیعیان از طریق چهار نایب خاص برقرار می‌شد. این افراد به ترتیب عبارت بودند از: عثمان بن سعید عَمری، محمد بن عثمان عَمری، حسین بن روح نوبختی و علی بن محمد سمری. عثمان بن سعید عمری نخستین نایب خاص امام مهدی(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) بود. او پیش از آغاز غیبت نیز از یاران نزدیک امام هادی(علیه‌السلام) و امام حسن عسکری(علیه‌السلام) به شمار می‌رفت و مورد اعتماد کامل آنان بود. پس از او، فرزندش محمد بن عثمان عمری به عنوان نایب دوم معرفی شد و سال‌ها مسئولیت ارتباط میان امام و شیعیان را بر عهده داشت. پس از درگذشت محمد بن عثمان، حسین بن روح نوبختی به عنوان نایب سوم منصوب شد. او از شخصیت‌های برجسته و مورد اعتماد در میان شیعیان بغداد بود و توانست در شرایط پیچیده سیاسی آن زمان، ارتباط میان جامعه شیعه و امام را حفظ کند. در نهایت، علی بن محمد سمری به عنوان چهارمین نایب خاص این مسئولیت را بر عهده گرفت و با درگذشت او در سال ۳۲۹ هجری، دوران غیبت صغری پایان یافت و غیبت کبری آغاز شد.

نقش نواب خاص در هدایت شیعه

نواب خاص تنها واسطه انتقال نامه‌ها یا پیام‌ها نبودند، بلکه نقشی مهم در سامان‌دهی جامعۀ شیعه در آن دوران ایفا می‌کردند. آنان پرسش‌های فقهی و اعتقادی شیعیان را دریافت می‌کردند و پاسخ‌های امام را به آنان می‌رساندند. همچنین وجوهات شرعی و اموال مربوط به بیت‌المال شیعه از طریق آنان به امام منتقل می‌شد. در کنار این وظایف، نواب خاص نقش مهمی در حفظ انسجام جامعه شیعه داشتند. در دوره‌ای که فشارهای سیاسی و اجتماعی بر شیعیان وجود داشت، وجود نمایندگانی مورد اعتماد از سوی امام سبب می‌شد که جامعۀ شیعه از پراکندگی و سردرگمی دور بماند. توقیعات صادر شده از سوی امام مهدی (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) از طریق همین نواب به دست شیعیان می‌رسید و بسیاری از مسائل مهم دینی و اجتماعی با راهنمایی آنان حل می‌شد. به همین دلیل، می‌توان گفت که نواب خاص در واقع حلقۀ ارتباطی میان امام و جامعه شیعه بودند و نقش مهمی در استمرار هدایت دینی در دوران غیبت صغری ایفا کردند.

بررسی تاریخ نواب خاص نشان می‌دهد که در برخی موارد، این مسئولیت در درون یک خاندان ادامه یافته است. نمونۀ روشن آن، خاندان عَمری است که در آن عثمان بن سعید عمری به عنوان نخستین نایب خاص شناخته می‌شود و پس از او، فرزندش محمد بن عثمان این مسئولیت را بر عهده گرفت. این انتقال موقعیت را نباید به معنای یک نظام موروثی کامل دانست، زیرا اصل نیابت تنها با معرفی و تأیید امام معصوم تحقق می‌یافت. با این حال، واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که اعتماد و جایگاه اجتماعی برخی خاندان‌ها در میان شیعیان، زمینه‌ای طبیعی برای ادامۀ این مسئولیت در میان آنان فراهم می‌کرد. در واقع، چنین انتقالی نشان‌دهندۀ آن است که در جامعه شیعه، برخی خاندان‌ها به دلیل سابقه طولانی در خدمت به اهل‌بیت (علیهم‌السلام) و اعتماد عمومی، جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده بودند. استمرار نقش در این خاندان‌ها به حفظ ثبات و اعتماد در جامعه شیعه کمک می‌کرد و سبب می‌شد ارتباط میان امام و پیروان ایشان با اطمینان بیشتری ادامه یابد. این تجربۀ تاریخی نشان داد که در دوران غیبت، امکان شکل‌گیری سازوکارهایی برای هدایت جامعه و حفظ ارتباط با رهبری دینی وجود دارد. همین تجربه بعدها در مباحث فقهی شیعه مورد توجه قرار گرفت و به عنوان یکی از شواهد تاریخی در بحث نیابت و جایگاه فقها در عصر غیبت مورد بررسی قرار گرفت.

اطاعت از ولایت فقیه در عصر غیبت ؛ اطاعت از امام معصوم غایب

اگر همۀ مباحث پیشین را کنار هم بگذاریم، یک پرسش بنیادین در برابر اندیشه شیعه قرار می‌گیرد: اعتقاد به ولایت امام در عصر غیبت چگونه باید در زندگی واقعی جامعه تحقق پیدا کند؟ آیا این ولایت تنها یک باور قلبی است، یا باید در ساختار اداره جامعه نیز ظهور داشته باشد؟

در منطق شیعه، امامت صرفاً یک مقام معنوی نیست. امام حجت خدا بر زمین و صاحب ولایت بر جامعه است؛ یعنی دین نه‌تنها از طریق او تبیین می‌شود، بلکه نظم اجتماعی مسلمانان نیز باید در چهارچوب ولایت او شکل بگیرد؛ بنابراین اگر جامعه‌ای به امامت معتقد باشد، اما در عرصه اداره اجتماعی خود هیچ نسبتی با ولایت امام برقرار نکند، در واقع امامت را به یک عقیده‌ی ذهنی فروکاسته است، نه یک حقیقت جاری در زندگی.

اینجاست که مسئلۀ ولایت فقیه در عصر غیبت به یک ضرورت اعتقادی تبدیل می‌شود؛ زیرا غیبت امام به معنای تعطیل شدن ولایت نیست. امام همچنان ولی جامعه است، اما دسترسی مستقیم به ایشان ممکن نیست. در چنین شرایطی، تنها راهی که می‌تواند جامعه را در مدار ولایت نگه دارد، شکل‌گیری ساختاری است که ادارۀ جامعه را بر اساس اراده تشریعی امام سامان دهد. این همان نقشی است که در فقه شیعه برای ولایت فقیه تعریف شده است.

فقیه جامع‌الشرایط در این چهارچوب نه مدعی جایگزینی امام است و نه صاحب ولایت مستقل. بلکه او مجری نظام ولایی در جامعه است؛ کسی که به دلیل فقاهت، عدالت و شناخت احکام الهی می‌تواند جامعه را در مسیری اداره کند که با اراده شریعت هماهنگ باشد؛ بنابراین نظریۀ ولایت فقیه در دوران غیبت، در حقیقت صورت اجتماعی ولایت امام است. قالبی که اجازه می‌دهد جامعه همچنان تحت هدایت همان نظام ولایی باقی بماند.

از همین‌جا نسبت اطاعت از ولی فقیه و اطاعت از امام روشن می‌شود. اطاعت از ولی فقیه، اطاعت از یک فرد معمولی نیست؛ بلکه اطاعت از ساختار ولایی‌ای است که برای اجرای دین در جامعه شکل گرفته است. همان‌گونه که در عصر حضور، فرمان امام معیار نظم جامعه بود، در عصر غیبت نیز تصمیمات صادر شده در چهارچوب ولایت فقیه ابزار تحقق همان نظم دینی است. به همین دلیل، در سطح اجتماعی، اطاعت از ولی فقیه در واقع تنها شکل ممکن اطاعت عملی از ولایت امام در زمان غیبت است.

اگر این سازوکار وجود نداشته باشد، ولایت امام در زندگی اجتماعی به امری کاملاً معلق تبدیل می‌شود. جامعه ممکن است به امام محبت داشته باشد و نام او را بر زبان بیاورد، اما در عرصۀ واقعی قدرت و اداره جامعه، هیچ نسبتی با ولایت ایشان نخواهد داشت. در چنین وضعی، امامت از یک نظام هدایت اجتماعی به یک باور صرفاً عاطفی یا فردی فروکاسته می‌شود. اما نظریه ولایت فقیه دقیقاً برای جلوگیری از همین گسست شکل گرفته است. این نظریه می‌گوید جامعه‌ای که به ولایت امام معتقد است، نمی‌تواند در عرصه ادارۀ جمعی خودش بی‌ساختار بماند. باید نهادی وجود داشته باشد که تصمیم‌های کلان جامعه را در چهارچوب شریعت و در امتداد ولایت امام سامان دهد. این نهاد همان ولایت فقیه است.

از این رو، ولایت فقیه در عصر غیبت نه صرفاً یک نظریۀ سیاسی، بلکه حلقه‌ای اساسی در زنجیره ولایت الهی در تاریخ است. زنجیره‌ای که از ولایت خدا آغاز می‌شود، در نبوت و امامت ادامه می‌یابد و در عصر غیبت با ولایت فقیه تداوم پیدا می‌کند تا زمین از نظام هدایت الهی خالی نماند.

در این نگاه، اطاعت از ولی فقیه چیزی فراتر از تبعیت از یک حاکم دینی است؛ این اطاعت، وفاداری عملی به ولایت امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) در شرایط غیبت است. جامعه‌ای که این ولایت را می‌پذیرد، در حقیقت اعلام می‌کند که حتی در نبود دسترسی ظاهری به امام، حاضر نیست زندگی اجتماعی خود را از مدار ولایت ایشان خارج کند و همین وفاداری است که پیوند میان عصر غیبت و عصر ظهور را زنده نگه می‌دارد.

پرسش‌های رایج درباره ولایت فقیه در عصر غیبت

آیا ولایت فقیه در عصر غیبت یک ضرورت دینی است؟ 

در اندیشۀ شیعه، جامعۀ اسلامی نمی‌تواند بدون رهبری و ادارۀ دینی باقی بماند. با توجه به غیبت امام معصوم، فقهای جامع‌الشرایط به عنوان نایبان عام امام شناخته می‌شوند و وظیفه دارند بر اساس احکام اسلام و مصالح جامعه، امور عمومی مسلمانان را سامان دهند. در این بین، ولی فقیه در رأس نایبان عام قرار دارد و علاوه بر هدایت معنوی، هدایت سیاسی جامعه را هم به عهده دارد. از این رو، نظریۀ ولایت فقیه در عصر غیبت به عنوان راهکاری برای استمرار هدایت و مدیریت جامعه اسلامی مطرح شده است.

منظور از فقیه جامع‌الشرایط چیست؟ 

فقیه جامع‌الشرایط به مجتهدی گفته می‌شود که علاوه بر توانایی استنباط احکام شرعی از منابع دینی، از ویژگی‌هایی مانند عدالت، تقوا، آگاهی از شرایط زمان، و توانایی اداره امور جامعه برخوردار باشد. در نظریه ولایت فقیه، چنین فقیهی صلاحیت هدایت و سرپرستی جامعه اسلامی را در عصر غیبت دارد.

ولایت فقیه چه تفاوتی با امامت دارد؟ 

در باور شیعه، امامت منصبی الهی و مخصوص امامان معصوم است که از سوی خداوند تعیین می‌شوند. اما ولایت فقیه در عصر غیبت به معنای جانشینی، نیابت و سرپرستی برای اداره جامعه اسلامی، بر اساس احکام شریعت به شمار می‌رود.

مهم‌ترین دلیل مطرح شدن نظریه ولایت فقیه چیست؟ 

اولین و مهم‌ترین دلیل، تلاش اهل بیت (علیهم‌السلام) برای تبیین، تفهیم و آموزش مسئلۀ نیابت فقیه در دوران غیبت است. یکی دیگر از مهم‌ترین دلایل طرح این نظریه هم، ضرورت وجود نظم و رهبری در جامعۀ اسلامی است. از دیدگاه بسیاری از اندیشمندان شیعه، اجرای احکام اجتماعی اسلام، حفظ عدالت، و جلوگیری از هرج‌ومرج در جامعه نیازمند رهبری دینی است؛ در عصر غیبت و پیش از تشکیل دولت کریمه توسط امام، این مسئولیت بر عهدۀ فقهای واجد شرایط قرار می‌گیرد.

 

 

[1] راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، بیروت، دارالقلم، ص 885، مادۀ «ولی»

[2] قرآن کریم: سوره بقره، آیه 257/ سوره مائده، آیه 55

[3] مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، تهران، صدرا، ص 31 – 40/ جوادی آملی، عبدالله، ولایت فقیه؛ ولایت فقاهت و عدالت، قم، نشر اسراء، ص 73 – 78

[4] قرآن کریم: سوره شوری، آیه 9/ سوره بقره، آیه 257

[5] قرآن کریم: سوره احزاب، آیه 16/ سوره نساء، آیه 59

[6] کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران، دارالکتب الإسلامیه، ج 1، ص 288، باب فرض طاعة الأئمة/ حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، قم، مؤسسة آل البیت، ج 18، ص 7

[7] علامه حلی، حسن بن یوسف، کشف المراد فی شرح تجرید الإعتقاد، قم، مؤسسظ النشر الإسلامی، ص 363 – 366

[8] کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، سید جواد مصطفوی، تهران، دارالکتب الإسلامیة، جلد 2، ص 18

[9] صدوق، محمد بن علی، کمال لدین و تمام النعمة، منصور پهلوان، قم، دارالحدیث، جلد 1، ص 201

[10] کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، سید جواد مصطفوی، تهران، دارالکتب الإسلامیة، جلد 1، ص 200

اشتراک گذاری در

دیدگاهتان را بنویسید

5 پاسخ

  1. بسیار عالی 👍
    به امید ظهور عام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف 🤲

    1. عرض سلام و رحمت
      خیلی مقاله خوبی بود
      همه مباحث مهم به خوبی مطرح شد.
      خدا خیرتون دهد

  2. خدارا شکر که این توفیق بهم داد تا مقاله عالیییییییییییییی شما را بخونم✔️☑️♥

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *