اقدامات یهود در تاریخ اسلام و برنامههایش در صدر اسلام برای نفوذ و نابودی آن چه بود؟
پس از حذف فیزیکی حضرت عیسی توسط یهود، پیامبر آخرالزمان تنها عنصر تهدیدکننده برای یهودیان بود. یهودیان همانطور که حضرت عیسی را شناختند و حذفشان کردند، اوصاف پیامبر آخرالزمان را هم مثل فرزندی از فرزندانشان بر اساس تورات میشناختند، البته آنها اطلاعات مربوط به حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را تحریف معنوی کرده و به شکل دیگری برای مردم توصیف کردند. سازمان یهود ایشان را بزرگترین خطر برای رسیدن به هدف اصلیاش یعنی برپایی حکومت جهانی میدانست؛ پس برنامههای دقیقی برای مقابله با تهدید پیامبر آخرالزمان طراحی کرد. اقدامات یهود در تاریخ اسلام برای مبارزه با پیامبر آخرالزمان در سه سطح انجام شد:
- ترور اجداد حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، خود حضرت و به طور کلی جلوگیری از ظهور ایشان
- مانعتراشی بر سر راه ایشان برای ممانعت از رسیدن حضرت به قدس؛ زیرا قدس مرکز خواستههای یهودیان بود و فتح قدس توسط حضرت با ناامیدی همیشگی یهود برای تشکیل حکومت جهانی همراه بود.
- نفوذ در حکومت رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و حاکمیت بر آن.
سازمان یهود چند رویکرد متفاوت در مورد انتظار برای تولد حضرت از خودشان نشان دادند، عدهای از آنها مشابه مسیحیان آن زمان منتظر ناجی و پیامبر خاتم بودند، عدهای هم برای حذف ایشان و رفع خطر حضرت به عربستان رفتند و در نقاط مختلف آن ساکن شدند که از هرگونه اتفاق احتمالی جلوگیری کنند.
از آنجا که آنها سالها منتظر زمان ظهور پیامبر آخرالزمان بودند، از طریق علم چهرهشناسی که از علوم مهم و پرکابرد یهود بود، چهرههای اجداد حضرت را شناسایی کرده و به آنها سوءقصد میکردند، تا مانع تولد حضرت شوند، اما غالباً شکست خورده و به هدفشان نمیرسیدند. پس از آنکه در پروژۀ ترور شکست خوردند، مرحلۀ بعدی نقشه را اجرا کردند. هدف این اقدامات یهود آن بود که مسیر احتمالی حرکت حضرت به سرزمین مقدس را با احداث خاکریزهای متعدد مسدود کند. سازمان یهود با فتنهانگیزیهای داخلی بین قبایل مدینه و تحریک مشرکان خارج از مدینه شرایط را حقیقتاً برای پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و مسلمانان سخت کرده بود. در تورق تاریخ میبینیم که قبل و بعد از هر نبرد مسلمانان با مشرکان اقدامات آزاردهندۀ یهود برای حضرت و مسلمانان دردسر تراشیده و از آنها توان بسیاری گرفته است. یهود جنگهای مختلفی به راه انداخت، علاوه بر آن با سازماندهی منافقان در سپاه پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) توانست به سیستم حکومتی ایشان نفوذ کند و تا شهادت حضرت پیش برود. در این رابطه سؤالهای متعددی مطرح میشود که ضمن مقاله به پاسخ آنها میرسیم:
- سازمان یهود چه اقداماتی برای حذف حضرت در نظر گرفت؟
- جنگها چگونه به راه افتادند و چه نتایجی به دنبال داشتند؟
- مهرههای نفوذی یهود در سپاه اسلام چه کسانی بودند؟
- اهداف یهود از این دشمنیها و کارشکنیها چه بود؟
- نتیجۀ اقدامات یهود در تاریخ اسلام و امروز جهان چه بوده است؟
اقدامات یهود پیش از تولد حضرت
جد پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) «هاشم» نام داشته و مزار ایشان در غزه است. حضرت موسی سالها قبل خبر ظهور پیامبر آخرالزمان را به یهود داده بودند و ویژگیهای ایشان را بیان کرده بودند. علم چهرهشناسی در یهود بسیار پیشرفته بود و از روی شواهد و نشانهها حضرت هاشم را شناخته و میدانستند که قطعاً پیامبر آخرالزمان از نسل ایشان خواهد بود. از اقدامات یهود در تاریخ اسلام آن بود که تصمیم به قتل حضرت هاشم گرفتند، اما خوشبختانه تیرشان دیر به هدف خورد و ایشان پس از انعقاد نطفۀ حضرت عبدالمطلب ترور شدند[1]. بعدها وقتی «مطلب» فرزند هاشم را به مکه آورد تا سرپرستی او را به عهده بگیرد و قیم او شود، توسط یهودیان شناسایی و مورد سوءقصد قرار گرفت. اما مطلب نجات پیدا کرد و ترور یهود نافرجام ماند. بعدها «شیبه» فرزند هاشم را «عبدالمطلب» نامیدند[2]. وقتی حضرت «عبدالله» از عبدالمطلب متولد شدند، بارها توسط یهودیان ترور شدند، اما آنها در ترور حضرت عبدالله ناکام ماندند[3]. پس از تولد پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هم یهود همچنان به دنبال ترور و حذف ایشان بودند. آنها با علوم خاصی حتی از شب تولد حضرت هم آگاه شده بودند[4]. اطرافیان حضرت که از توطئۀ یهود برای ترور ایشان و پدرانشان و هدف یهود آگاه بودند، تلاشهایی جدی برای مقابله با این ترورها صورت میدادند؛ با وجود آنکه سازمان یهود تمام تلاش خود را برای جلوگیری از تولد حضرت و خنثی کردن خطر ایشان برای خود به کار گرفتند، اما دست خدا بالای تمام دستهاست و او محافظ کسانی است که برای برپایی حق در زمین میکوشند.
اقدامات یهود پس از تولد حضرت
پس از تولد حضرت مسئولیت محافظت و پاسداری از ایشان به عهدۀ حضرت عبدالمطلب بود. ایشان از پروژۀ ترور توسط یهود آگاه بودند و لازم بود که حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از چشمها دور شوند و از مکه دور بمانند؛ پس ایشان را به دایهای به نام «حلیمه» سپردند که محل زندگیاش از مکه بسیار دور بود. اگرچه مورخان اینطور نوشتهاند که نوزاد به دلیل شیر نداشتن حضرت آمنه، رسم اعراب یا آبوهوای نامطلوب مکه به دایه سپرده شدند، اما این دلایل سوری و ظاهری بودند؛ زیرا در مکه هم دایه برای شیردهی فراوان بود، آبوهوای مکه هم برای همه یکسان و قابل تحمل بود، اما هیچ نقلی از سپرده شدن سایر کودکان به دایه وجود نداشته و اغلب نوزادان در مکه و کنار والدین خود پرورش پیدا میکردند.
در حقیقت رفتوآمد غریبهها در شهر زیاد شده و امکان ترور حضرت فراهم بود، پس حضرت عبدالمطلب مجبور به پنهان کردن حضرت شدند. حتی دلیل آنکه حضرت را بعد از پنج سال از عشیرۀ حلیمه به مکه بازگرداندند، آن بود که ایشان توسط یهود شناسایی شده بودند؛ پس مصلحت آن بود که خود حضرت عبدالمطلب محافظت از ایشان را به عهده بگیرند[5]. اهمیت حفاظت از حضرت آنقدر زیاد بود که حضرت عبدالمطلب در اغلب مکانها ایشان را نزد خود نگه میداشتند، حتی بخش مهمی از وصیت ایشان مربوط به سفارش محافظت از پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) خطاب به حضرت ابوطالب بود[6].
حضرت ابوطالب هم تمام توان خود را برای حفاظت از جان حضرت به کار گرفتند، حتی در سفرهای تجاری هم حضرت را همراه خود میبردند. در یکی از سفرها یک روحانی مسیحی به نام «بحیرا» حضرت را شناخت و پس از احترام فراوان از حضرت ابوطالب خواست که حضرت را به مکه برگردانند تا دست یهود به ایشان نرسد. او به حضرت ابوطالب گفت، همۀ اهل کتاب از تولد پیامبر آخرالزمان آگاهند و قطعاً خصوصیات او را میشناسند، او را از دسترس مردم خارج کن. خطر دشمنی یهود برای حضرت آنقدر زیاد بود که بحیرا عالم مسیحی هم از آن خبر داشت. حضرت ابوطالب هم حضرت را برگرداندند و دیگر به هیچ سفری نرفتند[7]. با این وجود هفت مرد یهودی رد پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را تا نزد بحیرا گرفتند و برای ترور ایشان آمدند، اما حضرت ابوطالب پیامبر را به مکه برگردانده بودند[8]. حفاظت حضرت ابوطالب از ایشان چنان بود که خودش پیش از حضرت غذا میخورد که مسموم نباشد، در کنار ایشان میخوابید و خودش قبل حضرت به هر مکانی وارد میشد که از نبود خطر ترور مطمئن شود[9] و از اقدامات یهود در تاریخ اسلام علیه حضرت پیشگیری کند.
سنگربندی سازمان یهود از مدینه تا قدس
مهمترین موضوع برای سازمان یهود بعد از اقدامات تروریستی جانی و شخصیتی علیه پیامبر آخرالزمان، تلاش برای ایجاد مجموعهای از سنگرها و موانع در مسیر رسیدن حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به قدس بود. به همین دلیل هم به یثرب رفته و در آنجا که هنوز منطقهای بایر و بی آب و علف بود، ساکن شده بودند[10]. اما این سؤال مطرح میشود که چرا با آنکه میدانستند پیامبر در مکه مبعوث میشوند، به مکه نرفتند؟ زیرا آنها خبر نداشتند که حضرت در منطقهای بین کوههای «احد» و «عسیر» مستقر میشوند. به همین دلیل مرکز را یثرب انتخاب کردند[11] و یثرب محل اجرای اقدامات یهود در تاریخ اسلام شد.
برخی از آنها در خیبر، بعضی تبوک، بعضی یثرب، بعضی موته و برخی در قدس ساکن شدند. با مرور نقشه میبینیم که سازمان یهود اقوام مختلفش را در هفت خاکریز از مدینه تا قدس سنگربندی کرده است تا راه رسیدن پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به قدس را از هر مسیری ببندد.
اگرچه برخی از آنها ادعا کرده بودند که برای رسیدن به پیامبر آخرالزمان و ایمان آوردن به ایشان به یثرب آمدهاند، اما آنها هیچگاه به پیامبر آخرالزمان ایمان نیاورده بودند، همانطور که به حضرت مسیح ایمان نیاورده بودند؛ اگر چنین بود، چرا در سیزده سال سکونت حضرت در مکه محضر ایشان نرفتند؟ اصلاً چرا در یک منطقۀ بایر و بدون سکنه مستقر شدند؟ تمام نقطهیابیها و سکونت آنها در مناطق هفتگانۀ یثرب تا قدس، حساب شده و طبق برنامه بود تا راه پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به بیتالمقدس مسدود باشد.
هفت خاکریز بنیقریظه، بنیمصطلق، بنینضیر، خیبر، تبوک، موته و قدس بر سر راه پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) وجود داشت که یهودیان در هر کدام از آنها در دورهای به نبرد با حضرت پرداختند و بخشی از اقدامات یهود در تاریخ اسلام را رقم زدند. در هر کدام از جنگها خاکریزی از یهود توسط رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فتح میشد ایشان در نبردهای مختلف تا موته هم جلو رفتند، اما با مکر یهود به قدس نرسیدند.
رویارویی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و یهود در عرصۀ مدینه
سازمان یهود نمیتوانست در مکه به پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) تعرض کند؛ زیرا با وجود آنکه مشرکین دشمنان پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بودند، اما همچنان حضرت را از خودشان میدانستند و روی ایشان تعصب داشتند. از طرفی حضرت بسیار به آنها نیکی کرده بودند و هنوز ارتباطات فردی، شهری و عاطفی بین آنها پابرجا بود، به همین دلیل یهود نمیتوانست در مکه برای حضرت مشکلی ایجاد کند. اما شرایط پس از هجرت حضرت به مدینه، استقرار ایشان و تشکیل امت توسط ایشان تغییر کرد و این شروع میدانی اقدامات یهود در تاریخ علیه اسلام بود؛ حالا دیگر مدینه برای یهودیان اردوگاه دشمن شده بود و فضا برای پیاده کردن اهداف یهودیان در این مکان مهیا شده بود.
موضوع آن است که یهود همواره در طول تاریخ اموراتش را با تزویر پیش برده و کمتر پیش آمده که باطنش را در ظاهر نمایان کند، اقدامات یهود در تاریخ اسلام هم چنین بوده است؛ پس از استقرار ایشان در مدینه هیأتی گزینشی از افراد قبیلههای یهودی بنینضیر، بنیقینقاع و بنیقریظه محضر ایشان رسیده و با ایشان پیمان صلح بستند[12]. حضرت برای هر کدام از این اقوام قراردادی جداگانه تنظیم کردند[13].
در این پیماننامه قرار بر آن شد که یهود برای حضرت و مسلمانان ایجاد مزاحمت نکنند، کاری به زیان آنها نکنند و با دشمنان حضرت همپیمان نشوند. در عوض هم رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و مسلمانان متعرض آنها نشوند. بر اساس این توافق چنانچه یهود با زبان، اسلحه، دست و مرکب یا به هر طریقی علیه ایشان اقدامی کنند، خون ایشان بر پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) حلال است و ایشان اجازۀ قتل آنها، اسارت خانوادههایشان و به غنیمت بردن اموالشان را دارند.
نقض پیمان توسط یهودیان
متأسفانه خیلی طول نکشید که مفاد این عهدنامه به مرور توسط یهودیان مورد بیتوجهی قرار گرفت و آنها به شکلهای مختلف برای حضرت مشکل به وجود آورده و برای ایشان دردسرهای فراوان تراشیدند.
با مرور اقدامات یهود در تاریخ اسلام میبینیم که برای سازمان یهود همیشه هدف وسیله را توجیه میکند. آنها به نیت شعلهور کردن تفرقه و دشمنی بین مشرکان و رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به بتهای مشرکین قریش سجده کرده و همواره مشرکان را علیه حضرت تحریک میکردند[14].
از طرف دیگر چون میدانستند، اگر دو قبیلۀ اوس و خزرج با یکدیگر متحد باشند، رشد و گسترش اسلام قطعی است، مردم را به سوی تفکر عصر جاهلیت سوق میدادند. این سازمان جنگهای داخلی پیش از اسلام را به یاد آنها میآورد و آتش کینه را در دلهای آنها شعلهور میکرد[15].
همچنین آنها مثل همیشه دست به تحریف زدند و نشانههای پیامبر آخرالزمان را در کتابهایشان تغییر دادند که مبادا مردم ایشان را شناخته و به حضرت ایمان بیاورند[16].
سازمان یهود از شیوۀ تمسخر برای پیشبرد اهدافش بسیار کمک میگرفت، این اتفاق چنان شدت گرفت که خداوند در قرآن هم در این مورد سخن گفت[17].
شیوۀ دیگری که سازمان یهود به کار گرفت، تلاش برای فریب حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بود. آنها خیال میکردند که میتوانند به ایمان حضرت خدشه وارد کنند. آنها به حضرت پیشنهاد دادند که اگر در یک معرکۀ داوری از آنها حمایت کنند و به نفع یهود حکم بدهند، علمای یهود هم از ایشان حمایت میکنند و یهود به ایشان متمایل میشود؛ درحالیکه تمام این برنامهها نقشه بود تا آبروی حضرت را بریزند و ایشان را نزد مردم بیاعتبار کنند. اما حضرت دست رد به سینۀ آنها زدند و خدا توطئۀ آنها را در قرآن فاش کرد[18].
از دیگر اقدامات یهود در تاریخ اسلام آن بود که آنها غالباً پیش از شروع هر عملیات مشرکان علیه رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نقش پررنگی ایفا کرده و معمولاً مشرکان را تحریک، تقویت و پشتیبانی میکرد تا به میدان بیایند و به مسلمانان حمله کنند. حتی قرآن هم ضمن آیات به این موضوع اشاره کرده که یهود محور اصلی حملهها علیه مسلمانان است و عملیاتهای مشرکین به تبعیت از اقدامات یهودیان صورت میگیرد[19]؛ دیگر خیانت مهم آنها آن بود که غالباً پس از هر نبرد که مسلمانان خسته از رزم بودند، توطئه و نبرد جدیدی علیه مسلمانان به راه میانداختند و توان آنها را تحلیل میبردند.
مجموعه جنگهای سازمان یهود علیه پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)
اقدامات یهود در تاریخ اسلام چندجانبه و حسابشده بود. این سازمان علاوه بر متشنج کردن جو روانی برای مسلمانان، به جنگهای نظامی و نبردهای رزمی علیه مسلمانان هم رو آوردند تا از هر جهت راه آسایش و ظفر را بر مسلمانان ببندد. غالباً در هر کدام از نبردهای عصر رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) رد مخفی و آشکار سازمان یهود را مشاهده میکنیم، گاهی مخفی و مبهم مثل جنگ بدر و گاهی عیان و آشکار مثل تحریک مشرکان در احد و خندق یا قیام علنی آنها در خیبر و …
رد یهود در جنگ بدر
نکتۀ مهمی که لازم است در مورد اقدامات یهود در تاریخ اسلام بدانیم، آن است که این سازمان همواره بخش مهمی از اهدافش را توسط مهرههای نفوذی در سپاه اسلام به عمل رسانده است، جوری که گاهی ردی از یهود به جا نمانده اما شواهد و قرائن خبر از حضور منافقینی دستنشانده از جانب یهود میدهد که با دقت کامل به اهداف یهود عمل کردهاند، مخصوصاً در ابتدای تشکیل امت در مدینه که یهود نمیتوانست به زودی چهرۀ حقیقیاش را نمایان کند و همچنان مجبور به حفظ ظاهر بود؛ اگرچه جنگ بدر از وقایع پرافتخار تاریخ اسلام است و پیروزی غرورآفرینی نصیب مسلمانان شد، اما خطاهای مشکوکی از جانب بعضی افراد صورت گرفت. نبرد بدر شروع تقابل نظامی دو سپاه شرک و توحید بود و با چنان قدرتی توسط نیروهای اندک سپاه اسلام رخ داد که میتوانست کار مشرکان را تمام کند و آنها را برای همیشه از سر راه اسلام بردارد. وقتی سپاه کفر توسط مسلمانان پراکنده شد، بعضی مسلمانان خودسرانه و بدون دستور پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) جنگ را تعطیل کردند. علت آن بود که آنها عدهای از مشرکین را سرخود اسیر کرده و عمدۀ توجهشان صرف محافظت از آنها شد. این موضوع شرایط را برای فرار سرار مشرکین مهیا کرد و آنها به مکه گریختند. دو نفر از مسلمانان که از قضا پس از شهادت رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) توانستند به مناصب عالی حکومتی و خلافت اسلام برسند، بدون آنکه حضرت از کسی در مورد سرنوشت اسرا نظر بخواهند، در ملأعام اظهار نظر میکردند و دیگران را هم به این کار جسور میکردند[20]. سرانجام هم اسرای جنگی با دخالتهای دیگران در ازای پرداخت فدیه آزاد شدند. کسانی که با بیمبالاتی مسلمانان مزدور بیبصیرت از معرکه فرار کرده بودند و اسرایی که با نقشهها و مکر پنهان آزاد شدند، بعدها احد به راه انداختند و دردسرهای فراوان برای حضرت و مسلمانان تراشیدند.
در مجموع نمیتوانیم بگوییم که سازمان یهود نقش مستقیمی در بدر داشته؛ زیرا آنها علناً در جنگ شرکت نکردند. اما برخی از منابع به نقش غیرمستقیم آنها در ایجاد تنش و اختلاف در مدینه قبل جنگ بدر اشاره کردهاند[21]. نکتۀ دیگر آنکه دو مردی که در موضوع اسرا نقش مهمی داشتند، همواره در طول تاریخ به اجرای اهداف یهود مشغول بودند؛ اگرچه همواره ادعای خیرخواهی داشتند[22].
نقش یهود در نبرد احد
از جدیترین اقدامات یهود در تاریخ اسلام، نقش پررنگ آنها در شکلگیری نبرد احد بود. سازمان یهود پیش از جنگ احد به مکه رفتند، با ابوسفیان گفتگو کرده و او را برای جنگ با مسلمانان تحریک کردند[23]. آنها به ابوسفیان قول دادند که در صورت حمله به مسلمانان از آنها حمایت میکنند. ابوسفیان هم حدود یک سال پس از شکست در بدر به پشتوانۀ حمایت و وعدههای یهود تصمیم گرفت، مجدداً به مسلمانان حمله کند. جنگ احد خسارتها و رنجهای فراوانی بر مسلمانان وارد کرد که همه نتیجۀ فتنهگری یهود برای شروع این جنگ بود. همچنین مهرههای منافق سپاه اسلام که آشکار و مخفی به یهود خدمت میرسانند هم نقش مهمی در ضعف و شکست سپاه اسلام در احد ایفا کردند.
غوغای یهودیان بنیقینقاع
طایفۀ بنیقینقاع اولین گروهی بودند که پیشگام پیمانشکنی شدند و با مسلمانان جنگیدند. وقتی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از نبرد بدر بازگشتند، بنیقینقاع دسیسه کردند و عهدشان را شکستند[24]. آنها که عمدتاً شغلشان زرگری بود و شجاعترین قبیلۀ یهودی بودند، روزی در بازارشان زنی مسلمان را هتک حرمت کردند. به دنبال این اتفاق، آن مرد یهودی توسط مردی مسلمان کشته شد، یهودیان هم او را کشتند. مقدمات جنگ فراهم شد و آنها در قلعههایشان مستقر شدند. رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) با قدرت به این خیانت پاسخ دادند و آنها را پانزده روز در قلعههایشان محاصره کردند، نهایتاً یهودیان خسته شده و تسلیم حضرت شدند. رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هم طبق مفاد قراردادی که ابتدای تشکیل امت با حضرت بسته بودند، تصمیم به مجازات و قتل اکثر آنها گرفتند[25]، اما همپیمانهای نفوذی آنها در سپاه اسلام حضرت را تحت فشار گذاشته و حتی ایشان را تهدید کردند. در نتیجه حضرت مجبور شدند به کوچ یهودیان رضایت بدهند، اما اموالشان توسط سپاه اسلام مصادره شد.
خیانت بنی نضیر
وقتی سپاه اسلام از احد برگشته بودند، بنینضیر قصد جان پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) کرده و به ایشان سوءقصد شد. مسلمانان که با روحیۀ بد ناشی از شکست احد دستوپنجه نرم میکردند، به دستور حضرت به سمت قلعههای بنینضیر حرکت کردند. آنها دژهای یهود را محاصره کردند و زمان محاصره طولانی شد.
یهود طبق معمول با منافقان ساکن مدینه هماهنگ شده بود و به امید حمایت آنها استقامت میکرد[26]. اما پس از مدتی که از امداد همپیمانهایش خبری نشد، مقاومت را شکست و تسلیم شد. شرط تسلیم هم آن بود که جانشان در امان باشد و تمام وسایل و امکانات به جز اسلحههایشان را همراه خود ببرند. وقاحت یهود به حدی بود که هنگام کوچ اجباری زنانشان را مجبور به دف و آواز کردند، تا از مصیبتی که بر آنها وارد شده و از آبرویی که از آنها ریخته شده بکاهند و خود را مست و مسرور جلوه بدهند. شاهدان ماجرا گفتهاند که منافقان مدینه بنینضیر را با ناراحتی بدرقه میکردند. بعضی مفسران معتقدند که حدود پانزده آیۀ ابتدای سورۀ حشر در مورد این واقعه نازل شده است[27].
نقش یهود در نبرد خندق
در ادامۀ بررسی اقدامات یهود در تاریخ اسلام میبینیم، باز هم هیئتی از سران بنینضیر و بنیوائل برای تحریک ابوسفیان علیه مسلمانان به مکه رفتند. آنها پیروزی مشرکان را بهانه کردند و ابوسفیان را به حذف پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) امیدوار کردند. این هیئت یهودی به دنبال قبیلههای دیگر شبهجزیره هم رفتند و نظر آنها را برای اتحاد بر حمله به مدینه جلب کردند. با اینکه آنها در نبرد قبلی هم قول همکاری با مشرکین داده بودند و به قولشان وفا نکرده بودند، اما این بار هم با وعدههایشان توانستند مشرکان را برای همکاری متقاعد کنند. نهایتاً مشرکان هم با سپاهی ده هزار نفره به سمت مدینه حرکت کردند و نبرد احزاب یا خندق را رقم زدند، درحالیکه سپاه مسلمانان حدود سه هزار نفر بودند.
موضوع مهم آن بود که اوضاع مدینه از درون هم توسط یهودیان بنیقریظه متشنج شده بود. یعنی مسلمانان از مرزهای بیرون توسط حملۀ مشرکان و از درون توسط یهودیان داخلی تهدید میشدند. یهودیان علناً در این شرایط بحرانی به مسلمانان تعرض میکردند، درحالیکه اغلب مردان مسلمان در اطراف شهر مشغول امورات جنگی بودند. کار به جایی کشیده شد که زنان مسلمان را در قلعهای جمع کردند و سربازی برای محافظت از آنها در نبود مردان شهر قرار دادند و زنان در شهر به مقابله با یهودیان پرداختند[28].
اتحاد مشرکان و یهودیان کار را سخت کرده بود. پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) با طرح نقشهای هوشمندانه و اجرای بسیار خوب آن توسط «نعیمبنمسعود» که دوستی خوبی با قبیلههای مقابل حضرت داشت، توانستند اتحاد آنها را منهدم کنند. نعیم نزد هر کدام از قبایل رفت و جوری بازیگری کرد که گویی فلان متحد شما قصد پیمانشکنی دارد و شما در این نبرد تنها مانده و شکست میخورید. هم یهودیان و هم مشرکان فریب خوردند و خلل بزرگی در سپاه دشمن پدید آمد[29].
از طرفی امداد الهی توانست شرایط را به نفع مسلمانان پیش ببرد. سرمای شدید هوا، طوفان شن، کمبود مواد غذایی در سپاه دشمن و طولانی شدن محاصرۀ مشرکان را سخت ترسانده و خسته کرده بود. نهایتاً ابوسفیان با سران احزاب شرکتکننده در جنگ مشورت کرد و تصمیم بر عقبنشینی شد. وقتی مسلمانان از فرار احزاب مطمئن شدند، مستقیماً به دستور پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به سراغ خائنان بنیقریظه رفتند. آنها خیانت کرده بودند و در زمان حملۀ دشمن از پشت به مدینه هجوم برده بودند.
مسلمانان قلعههای بنیقریظه را روزها محاصره کردند. آنها پیشبینی کردند که میتوانند مثل بنینضیر از اموال و داراییهایشان بگذرند و مدینه را ترک کنند، اما رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) با آنها مخالفت کردند[30]. سپس از حضرت خواستند که یکی از رؤسا و اشراف قبیلۀ اوس که همپیمان بنیقریظه بودند، حکمیت را به عهده بگیرد، حضرت هم این درخواست را پذیرفتند[31]. «سعد بن معاذ» که مجروح جنگ بود و حال وخیمی داشت، دستور را اطاعت کرد و حکم را بر مبنای تورات[32] و همچنین قراردادی که یهود با حضرت بسته بودند، صادر کرد. حکم بر آن شد که هر کسی که علیه پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) توطئه کرده کشته شود، اما زنها و کودکان اسیر شوند، اموال بنیقریظه به عنوان غنائم جنگی بین مسلمانان تقسیم شد. در حقیقت مسلمانان که تجربۀ تلخی از امان دادن به یهودیان داشتند، آنها راضی به اخراج بنیقریظه نشدند؛ زیرا نگران بودند که مبادا آنها هم مثل بنینضیر و بنیقینقاع با مشرکان متحد شوند و دردسر ایجاد کنند. البته بعضی منابع هم معتقدند، تمام مردان آنها کشته نشدند؛ بلکه خائنین به کیفر عملشان رسیدند. آنچه معلوم است، اصل ماجرا درست است، اما بین کشته شدن همه یا صرفاً کشته شدن خائنین اختلاف نظر وجود دارد. برخی آیات سورۀ انفال[33] و بعضی آیات سورۀ احزاب[34] در مورد جنگ بنیقریظه نازل شد[35].
گردنکشی یهودیان خیبر
وقتی یهود در مدینه شکست خورد، چهارمین خاکریز این سازمان وارد عمل شد و قطعۀ بعدی پازل اقدامات یهود در تاریخ اسلام را تکمیل کرد. سازمان یهود در شمال مدینه در پایگاهی به نام خیبر شروع به تجمیع نیرو کرد. آنها شمال مدینه را ناامن کردند و با اطمینان و اتکا به امکانات و قدرتشان نقشۀ حمله به مدینه را طراحی کردند[36].
یهود ثابت کرده بود که لیاقت فرصت بخشیدن ندارد، هر فرصت به آنها معادل خیانت و آسیب به اسلام است و توطئۀ آنها جز با قطع ریشۀ فساد پایان نمییابد. شرایط آنقدر بحرانی بود که سپاه اسلام با وجود ممنوع بودن عملیاتهای نظامی در ماههای حرام با سپاهی شش هزار نفره رهسپار خیبر شد. این حرکت کاملاً دفاعی و لازمالإجرا بود. یهودیان بسیار به دژهای مستحکمشان مغرور شده بودند و تصور شکست هم نداشتند. مسلمانان توانستند تمام دژها را فتح کنند، حضرت علی (علیهالسلام) همچون سایر نبردها نقش بسیار مهمی در رفع فتنۀ خیبریان داشتند.
بنا بر قرارداد صلحی که پیشتر بین طرفین امضا شده بود، حضرت تمایل داشتند یهودیان اموال را گذاشته و به همراه خانوادههایشان از مدینه خارج شوند، اما آنها از حضرت تقاضای ماندن کردند تا به زراعت مشغول شوند و نیمی از محصولات را برای خود بردارند، نیمی از آنها را هم به مسلمانان بدهند و در امان باشند. حضرت هم با ایشان قراردادی بستند و به ایشان امان دادند[37].
فتنۀ یهود در کارزار موته
ادامۀ اقدامات یهود در تاریخ اسلام را در تغییر کارزار نبرد توسط یهود میبینیم. وقتی مسلمانان و مشرکان با هم صلح کردند، یهود متحدان فراوانی از دست داد و از قدرتش کاسته شد. به همین دلیل به دنبال جبران نیروی از دست رفتهاش با رومیان متحد شد و برگ دیگری از اقدامات یهود در تاریخ اسلام گشوده شد. یهود برای دومین بار با رومیان برای تقابل با یک پیامبر با هم متحد شد، روزی علیه حضرت عیسی (علیهالسلام) با پیلاتوس رومی متحد شدند، حال علیه پیامبر آخرالزمان. روم سپاهش را در موته که حدود هزار کیلومتر از مدینه دور بود، مستقر کرد، اما جنگی جدی بین آنها رخ نداد و تعداد کشتگان بسیار اندک بود[38]. مفسران معتقدند که هدف یهود از این کار دور کردن پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از مدینه و اتحاد با منافقان داخلی برای یک کودتا و سقوط پایتخت مسلمانان بود، اما با هوشیاری رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و راهنمایی خداوند، حضرت سپاه را به موته فرستادند، اما خودشان در مدینه ماندند و مکر دشمن نقش بر آب شد.
نفوذ به سیستم حکومتی اسلام
یهود نه تنها اطلاعات جامع و کاملی در مورد اسلام داشت، بلکه جانشینان حضرت را هم کامل میشناخت، حتی در نقاط متعددی از کتابهای ارمیا، دانیال، حزقیل و اشعیا از علائم ظهور منجی آخرالزمان سخن به میان آمده بود. این سازمان به خوبی میدانست که پرچم متوقف شدۀ موته نباید دوباره به دست حضرت علی (علیهالسلام) بلند شود و عملیات ادامه پیدا کند؛ زیرا قطعاً قدس توسط حضرت علی (علیهالسلام) فتح میشد و بین علی (علیهالسلام) و محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرقی نبود؛ پس باید چارهای میاندیشید و همان کاری که با مسیحیت کرد را در اسلام پیاده میکرد. این بخش از اقدامات یهود در تاریخ اسلام در قالب جدیدی رقم خورد. تخریب مسیحیت توسط یهود بهراحتی با پروژۀ نفوذ صورت گرفته بود و حالا یهود تصمیم گرفته بود، با نفوذ به سازمان حکومتی حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) اهدافش را پیش ببرد. یهود به دنبال آن بود که بطن سپاه اسلام را مثل موریانه بجود تا فرو بریزد. او این کار را با تربیت و استخدام منافقان انجام داد. آنها اگرچه کسانی بودند که ادعای اسلام داشتند، اما قلباً با آن همسو نبودند و منتظر فرصتی برای تخریب آن بودند.
اگر به تاریخ رجوع کنیم، میبینیم که بسیاری از منافقان یا در گذشته یهودی بودهاند یا با یهودیان ارتباطاتی قوی داشتهاند. ثمرۀ این ارتباطات در تحت فشار قرار دادن پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) برای آزادسازی یهودیان بنینضیر و بنیقینقاع هم دیدیم.
منافقان جوری با یهود آمیخته شده بودند که عملاً راهی برای تفکیک آنها وجود نداشت. آنها یا مثل عبداللهبنابی، رفاعةبنزید و … علناً از یهود پشتیبانی میکردند و از این موضوع واهمهای نداشتند، یا موذیانه ماهیت خود را مخفی کرده و چنان ظاهرسازی میکردند که تا رأس هرم قدرت هم پیش رفتند. رسوا کردن این نفوذیها کار سادهای نبود. آنها چنان مردم را فریب داده بودند و نقششان را به خوبی انجام داده بودند که امکان افشای ذات آنها وجود نداشت، البته این کار توسط پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و حضرت علی (علیهالسلام) پس از شهادت حضرت صورت گرفت، اما سودی نداشت.
نقش یهود در شهادت حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)
یکی از تلخترین اقدامات یهود در تاریخ اسلام مشارکت در شهادت رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بود؛ آنچه معمولاً در گوش ما خواندهاند، ما هم شنیده و باور کردهایم، آن است که رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) با مرگی عادی از دنیا رفتهاند، درحالیکه چنین نیست. ایشان با نقشۀ قبلی و توسط افراد خاصی به شهادت رسیدند[39]. اغلب علما بر این موضوع اتفاق نظر دارند که حضرت توسط برخی از افراد و گروههایی که حیات ایشان برای اهدافشان خطرناک بود، به شهادت رسیدند. موضوع مهم آن است که ایشان در زمان بسیار حساسی به شهادت رسیدند. درست آن زمان که سپاه اسامةبنزید عازم موته بود تا شکست قبلی را جبران کند، حال حضرت بدون دلیل و ناگهانی دگرگون شد. کلید ماجرا آنجاست که اگر اسامه پیروز میشد، سد مستحکمی که یهود در مسیر قدس بر سر راه پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) ساخته بود، شکسته میشد، با شکست یهود جبهۀ نفاق در مدینه فرو میریخت و آخرین امید یهود ناامید میشد؛ بنابراین حتی یک ماه زنده ماندن رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به ضرر یهود بود، پس آنها به وسیلۀ منافقان مدینه به حضرت زهر نوشاندند و ایشان را به شهادت رساندند[40]. نقلهای مختلفی در مورد قاتلان رسول و اینکه چه کسانی حضرت را به شهادت رساندهاند، وجود دارد. بعضی روایات مبنی بر آنند که یهود مستقیماً حضرت را مسموم کردهاند، عدهای معتقدند توسط بعضی همسرانشان مسمومیت صورت گرفته و در بعضی روایات نام کسانی آورده شده که طمع جانشینی ایشان را داشته و به نوعی دستنشاندۀ سازمان یهود در محفل نزدیکان پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بودند.
حضرت پیش از شهادتشان جداً تصمیم به جبران مافاتدر جنگ موته کرده بودند و شکست ساکنان موته بسیار محتمل بود. ترس به جان همۀ کسانی افتاده بود که از این پیروزی ضرر میکردند. پس دست و پایشان را گم کرده و با هماهنگی هم اسلام را یتیم کردند. آنها به خوبی میدانستند که باید سریعتر کار حضرت تمام شود، تا بتوانند علی (علیهالسلام) را به حاشیه ببرند و دستنشاندههای خود را به جای حضرت بنشانند. اینطور هم منافقین حلقۀ نزدیکان پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به اهدافشان یعنی جانشینی و حذف علی (علیهالسلام) میرسیدند، هم اینکه گویی یهود به جای رسول نشسته و بر مسلمانان حکمرانی میکرد.
حقیقت نبرد یهود با پیامبر آخرالزمان
یهود در تمام طول تاریخ پیامبران را میشناخت، اما تعمداً تظاهر به نشناختن یا بیتفاوتی میکرد، تا بهتر بتواند نقشههایش را پیش ببرد. آنها مشخصات حضرت مسیح و چگونگی میلادشان را میدانستند، اما داستان ساختند و حواس عامه را از اصل ماجرا پرت کردند. طبق آنچه در نسخۀ تورات اصل و تحریفنشده درج شده بود، آنها ویژگیهای حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، اجدادشان، محل سکونت و حکومتشان، جانشینان و منجی زاده شده از نسل ایشان را میشناختند؛ پس تمام سرمایه و توان خود را بر این موضوع متمرکز کردند که ایشان را هم از سر راه بردارند و اقدامات یهود در تاریخ اسلام آغاز شد؛ زیرا آنها به حکومت بیرقیب بر کل جهان میاندیشیدند و در این مسیر هیچ مانع و سدی را تحمل نمیکردند. اصلاً تمام حوادث تاریخ به همین موضوع برمیگردد، نبرد حق و باطل، نبرد خیر و شر. سپاه حق میکوشد بر باطل چیره شود و حق بر جهان توسط رهبری الهی حاکم شود، سپاه باطل هم در تلاش است حق را مغلوب کند و حکمران عالم شود. شیطان بر سپاه باطل حکومت میکند، اما محور سپاه حق توحید است. تاریخچۀ قوم یهود ثابت کرده که آنها لایقترین سربازان شیطاناند، از ابتدا هم زمین را با نقشههایی مطابق سلیقۀ شیطان پیش بردند. قتل مکرر پیامبران الهی و تخریب آموزههای آنها بخشی از نقشۀ شوم شیطان بود که توسط مأموران یهودیاش به ثمر نشست. اما مهمتر از همۀ آنها پیامبری بود که خاتم انبیاء، سرآمد پیامبران و تکمیلکنندۀ تمام ادیان بود. ایشان آمده بودند تا توحید بر زمین حاکم شود، مردم در آغوش الهی ایشان از بند شیطان رها شوند و تا مقام جانشینی خدا روی زمین تربیت شوند. رسول آمده بودند تا بساط شیطان برچیده شود و یک تمدن الهی با محور کرامت انسانی در جهان برپا شود و این اتفاق با پایان خط شیطان مساوی بود. بدیهی است که سالها نقشه، دسیسه، نفاق، توان و سرمایه به کار گرفته شود تا رهبر الهی حذف شود. سازمان یهود از همه بهتر میدانست که انسان بدون رهبری الهی، متخصص به امور انسانی و معصوم از هر گناه و خطا نمیتواند رشد کند، تربیت شود و مقابل شیطان بایستد. یهود مردم را حیوانهایی دستآموز و بردههایی مطیع میخواست، درحالیکه رسول آمده بودند تا کرامت انسانی را زنده کنند و انسانها را به حقیقت وجودشان یعنی الله متصل کنند.
از طرفی منجی موعودی که قرار بود شیطان را گردن بزند و تمدن نوین جهانی راه بیاندازد، از نسل حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بود. یهود نباید میگذشت که این بذر به ثمر بنشیند و حکومت جهانی آرمانیاش خدشهدار شود. جهان مثل دو قطب آهنرباست و دو سپاه خیر و شر، همواره برادههای آهن مکمل خودشان را به سمت خود جذب میکنند. یهود جولان میداد و یاران شیطان را حتی در سپاه پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) جذب میکرد، منافقان داخلی سربازان شیطان بودند که در سپاه اسلام برای شیطان شمشیر میزدند. صهیونیسم یک جریان در قلب افراد است، هر کجا که میخواهند، باشند.
سپاه حق پیروز میدان است و سپاه باطل مغلوب است، اما مهم آن است که هر کدام از ما در نبرد نهایی تمدنها جایگاهمان را در هر کدام از این جبههها بیابیم.
[1] طایب، مهدی، تبار انحراف، تهران، نشر شهید کاظمی، 1403
[2] مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، تهران، اسلامیه، 1386، ج 15، ص 59 و 60 و 123
[3] مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، تهران، اسلامیه، 1386، ج 15، ص 90-101 و 123
[4] طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ج 1، ص 579 و ج 2، ص 8
[5] ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، بیروت، دارالمعرفة، ج 1، ص 165 و 108
[6] ابن بابویه، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1395 ق، ص 172
[7] طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ج 2، ص 33 و 34/ مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، تهران، اسلامیه، 1386، ج 15،ص 408 تا 410/ ابن بابویه، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1395 ق، ص 182-186
[8] مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، تهران، اسلامیه، 1386، ج 15،ص 410
[9] ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، بیروت، دارالمعرفة، ج 1، ص 165
[10] کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی،تهران، دارالکتب الاسلامیة،1407 ق، ج 8، ص 308
[11] کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی،تهران، دارالکتب الاسلامیة،1407 ق، ج 8، ص 309
[12] ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، بیروت، دارالمعرفة، ج 1، ص 501
[13] طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری بأعلام الهدی، قم، مؤسسه آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، 1417 ق، ج 1، ص 157 و 158
[14] طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، لبنان، 1408 ق، ج 3، ص 106
[15] ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، بیروت، دارالمعرفة، ج 1، ص 555 و 556
[16] قرآن کریم، بقرة: 75 و 76
[17] قرآن کریم، مائده: 57 و 58
[18] قرآن کریم، مائده: 49 و 50
[19] طایب، مهدی، تبار انحراف، قم، ولاء منتظر، 1392، چاپ هشتم
[20] طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ج 2، ص 169/ دو تن از اسرا توسط حضرت اعدام شده بودند و لحن آیه 67 سوره انفال عتاب آمیز بود، این موارد نشان از حکم خدا بر اعدام لااقل برخی از اسرا بود، اما پادرمیانی دو خلیفه دست حضرت را در اجرای حکم بست.
[21] هارون، عبدالسلام، تهذیب سیرة ابن هشام، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1992 م/ واقدی، محمد بن عمر، المغازی، محمود مهدوی دامغانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1369 ش/ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر
[22] طایب، مهدی، تبار انحراف، تهران، نشر شهید کاظمی، 1403/ طائب، مهدی، دشمن شدید، قم، شهید کاظمی، 1394، ص 265- 267
[23] عاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الأعظم، بیروت، دارالسیرة دارالهادی، 1415 ق، ج 6، ص 76
[24] ابن اثیر، علی بن ابی الکرم، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، 1385 ق، ج2، ص 138/ معادیخواه، عبدالمجید، تاریخ اسلام عرصه دگراندیشی و گفتگو، تهران، نشر ذره، 1377 ش، ص 335/ واقدی، مغازی، مارسدن جونس، بیروت، عالم الکتب، 1404 قمری، ص 176 و 177
[25] واقدی، محمد بن عمر، المغازی، محمود مهدوی دامغانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1369 ش، ج 1، ص 178/ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ج 2، ص 22
[26] ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، بیروت، دارالمعرفة، ج 2، ص 48 و 49
[27] قرآن کریم، سوره حشر، آیات 1 تا 15
[28] طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ج 2، ص 232 تا 238
[29] قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، جابر رضوانی، قم، بنی الزهراء، 1388، ج 2، ص 182
[30] واقدی، محمد بن عمر، المغازی، محمود مهدوی دامغانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1369 ش، ج 2، ص 501
[31] عاملی، سید جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الأعظم، قم، دارالحدیث، 1385، ج 12، ص 90
[32] تورات، سفر تثنیه، باب 20، بند 10 تا 15
[33] قرآن کریم، سوره انفال، آیات 56 – 58
[34] قرآن کریم، سوره احزاب، آیات 26 و 27
[35] طبری، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، لیدن، چاپ دخویه، 1879، ص 1493
[36] واقدی، محمد بن عمر، المغازی، محمود مهدوی دامغانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1369 ش، ج 1، ص 562 و 563
[37] ابن زنجویه، کتاب الأموال، ریاض، شاکر ذیب فیاض، 1986،ج3، ص 99
[38] واقدی، محمد بن عمر، المغازی، محمود مهدوی دامغانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1369 ش، ج 2، ص 760 و 769
[39] کلینی، محمد بن یعقوب، الاصول الکافی، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1407، ج 1، ص 533/ صفار، محمد بن حین، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد، قم، مکتبة آیت الله المرعشی النجفی، 1404، ج1، ص 503
[40] ابن بابویه، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، تهران، جهان، ج2، ص 256

2 پاسخ
به شدت متعجب شدم از اطلاعاتی ک از این مقاله گرفتم و در جهت نشرش تمام تلاشمو میکنم همه باید از حقیقت تاریخ مکر های صهیون آگاه باشند.
با سلام ،دارم به این فک میکنم که این همه اطلاعات که تا حالا بازگو نشده یا به طوری مخفی مونده از احمال کاری خودمون بوده یا نیرنگ و فریب صهیونیستی