تحلیل گفتمان تمدن‌سازی در قرآن با تأکید بر زندگی حضرت یوسف علیه‌السلام

سیر تكامل تاریخ انسان در داستان حضرت یوسف علیه‌السلام

از آنجا که غایت نهایی انسان، رسیدن به مقام انسان کامل و خلافت الهی است،[1] مسیر خلقت و رشد او نیز از آغاز تا کنون، بر این هدف متمرکز بوده است. بنابراین هدف از نقل داستان انبیاء الهی، منحصر به ذکر وقایع تاریخی نیست بلکه ایجاد بستری برای طراحی سبک زندگی تمدنی مبتنی بر حقیقت وجود انسان و هدایت او به سوی کمال مطلوب الهی است. این سبک زندگی متعالی با داشتن سه شاخصۀ آرامش، عشق و شادی، همان چیزی است که بشر از دیرباز به دنبال آن بوده و البته هر چه بیشتر پیش رفته کمتر به آن دست یافته است.

هر یک از انبیاء الهی در مسیر رسیدن به حکومت متخصص معصوم  نق خاص خود را ایفا کرده و به عنوان راهنمایان مسیر الهی جوامع خود را از این مسیر عبور داده‌اند. حضرت یوسف علیه‌السلام خود یکی از پسران حضرت یعقوب علیه‌السلام بوده و با توجه به نقش انکار نشدنی بنی اسرائیل در انحراف مسیر تمدن الهی کاوش و بررسی وقایع مربوط به ایشان در مسیر فهم درست سیر حرکت تاریخ اهمیتی چند برابری پیدا می‌کند.

 

 از رؤیا تا واقعیت

یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیهم السلام از انبیاء بزرگ بنی اسرائیل است که سرگذشت او به طور کامل و منسجم در یک سوره در قرآن کریم به نام «یوسف»، آمده است. یعقوب علیه‌السلام پس از رحلت همسر اول خود؛ لیا، با خواهر او یعنی، راحیل ازدواج کرد که حاصل این وصلت، یوسف و بنیامین بودند.[2] ده فرزند دیگر یعقوب علیه‌السلام از لیا و همسران دیگر او بوده اند. یوسف در سرزمین فدان آرام و بنیامین در ارض کنعان متولد شده اند.[3] پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، یوسف (علیه‌السلام) را به سبب نسب شریفش چنین ستوده است: «إنّ الكريمَ ابنَ الكريمِ ابنِ الكريمِ ابنِ الكريمِ يُوسفُ بنُ يَعقوبَ بنِ إسحاقَ بنِ إبراهيمَ»[4] او از نسل ابراهیم علیه‌السلام و اسحاق علیه‌السلام بوده و در دورانی که هیکسوس‌ها بر مصر مسلط بودند، می‌زیست. این پیامبر الهی که از کودکی دارای کرامت و نژادی پاک بود، محورِ طرحی بزرگ برای هدایت بشر قرار گرفت که حوادث زندگی‌اش همگی بر اساس حکمت و تدبیر الهی طراحی شده بود.

داستان با رؤیای صادقانه یوسف در نوجوانی آغاز شد؛ رؤیایی که در آن خورشید، ماه و ستارگان بر او سجده کردند. حضرت یعقوب علیه‌السلام با درایت، او را از بازگو کردن آن نزد برادران منع کرد تا فتنه نشود، اما این رؤیا بشارتی بر جایگاه رفیع آینده او بود. با این حال، حسادتِ دیرینه برادران که با آگاهی از این خواب تشدید شده بود، منجر به نقشه‌ای شوم شد؛ آن‌ها یوسف را به چاه افکندند و با پیراهنی خونین، ادعای دروغینِ مرگ او توسط گرگ را به پدر رساندند.

یوسف پس از خروج از چاه، به عنوان برده در مصر فروخته شد و در خانه عزیز مصر رشد یافت. تقوا و پاکدامنی او در برابر وسوسه‌های زلیخا، آزمون بزرگی بود که با پناه بردن به خدا و توکل مطلق به او، سربلند از آن بیرون آمد. اگرچه با دسیسه زلیخا و اتهامی ناروا روانه زندان شد، اما زندان برای او نه تنها محدودیت نبود، بلکه محیطی برای نشر توحید و انس با زندانیان شد تا زمینه‌ساز رشد و نفوذ او در دستگاه حکومت باشد.

دوران حبس با تعبیر دقیقِ رؤیای دو هم‌بند و سپس تعبیر خوابِ عجیب پادشاه درباره هفت سال قحطی، به پایان رسید. یوسف با ارائه راهکاری اقتصادی برای ذخیره‌سازی غلات، به شخصیتی حکیم و مورد اعتماد بدل شد. او پیش از پذیرش قدرت، بر اثبات بی‌گناهی خود در ماجرای زلیخا اصرار ورزید؛ سرانجام با اعتراف همگان به پاکدامنی او، بی‌گناهی‌اش محرز گشت و این امر پایه تمدنی را بنا نهاد که بر اصول طهارت و صداقت استوار بود.

با آزادی و کسب اعتماد پادشاه، یوسف علیه‌السلام مسئولیت خزانه‌داری را با شعار «حفیظ و علیم» بر عهده گرفت. او با مدیریتی هوشمندانه و اخلاق‌مدار، مصر را از بحرانِ قحطی نجات داد و به جایگاه والای سیاسی و معنوی دست یافت. این مسیر نشان می‌دهد که تمامی رنج‌های یوسف علیه‌السلام، بخشی از برنامه‌ای الهی برای رسیدن به مقام «تمکین در زمین» و هدایت مردم بود؛ او توانست با پاک‌زیستی، تمدنی مبتنی بر ارزش‌های الهی را در مصر بنیان نهد.

 

مؤلفه های تحلیل گفتمان تمدن سازی در داستان حضرت یوسف علیه‌السلام

بنای هر تمدن اعم از الهی یا غیر الهی بر اساس یک ایدئولوژی یا مکتب استوار است. تمدن الهی با ریشه‌دار بودن در توحید و کرامت انسانی، به دنبال ایجاد تحولی عمیق در ساختارهای سنتی قدرت و جوامع بشری برای رسیدن به هدفی برتر یعنی خودسازی انسان است. جهان‌بینی توحیدی، با تأکید بر وحدانیت خداوند و حاکمیت مطلق او بر هستی، چهارچوبی جامع برای شناخت انسان و جهان هستی ارائه می‌دهد. این اندیشه، با تأکید بر کرامت ذاتی انسان و هدفمند بودن زندگی، بسیاری از نهادها و باورهای نادرست را به چالش کشیده و با نفی هرگونه شرک و بت‌پرستی، زمینه را برای تحقق عدالت و آزادی انسانی در جامعه فراهم می‌آورد تا از این رهگذر، بستر مناسبی برای تحقق هدف عالی انسان که همان تخلق و تشبه به اسماء و صفات الهی است فراهم آید.

البته باید در نظر داشت که تحقق چنین هدف بزرگی بدون خودساختگی افراد جامعه بر مدار توحید و نفوذ آن در سبک زندگی افراد، به هیچ عنوان امکان پذیر نیست. از این رو، مشاهده می کنیم که مهم‌ترین و اصلی ترین پیام‌ داستان حضرت یوسف علیه‌السلام در راستای بنای یک تمدن انسانی الهی نیز، از همان آغاز سیر داستان تا انتها تأکید بر توحید و یگانگی خداوند است. چنان که نگاه توحیدی، توکل، صبر و ایمان و باور راسخ به وعده های الهی، از یک سو او را در برابر فتنه‌ها و وسوسه‌های شیطان مصون و استوار داشت و به او توانایی فائق آمدن بر مشکلات را عطا کرد و از سوی دیگر طاغوتها و اندیشه های باطل را مطیع خود کرد.

برخی از قرائن دال بر توحید محور بودن تمدن حضرت یوسف علیه‌السلام را می توان در قعر چاه[5]، در پناه بردن و توکل به خدا در لحظات گوناگون از جمله خواهش زنان مصر،[6] اغتنام فرصت در هدایت زندانیان به سوی توحید و یکتا پرستی قبل از تعبیر خواب آنان،[7] و تجلی توحید افعالی و مؤثر دانستن خداوند در تمام اتفاقات و مکانتها و شکر به درگاه او[8] و هدایت زلیخا و اقرار او به توحید[9] مخالفت با بردگی و برده پروری و ترویج عبودیت الله،[10] حتی در سطح اقرار به توحید پادشاه مصر[11] مشاهده کرد.

 

ورود بنی‌اسرائیل به مصر در سایه یوسف علیه‌السلام

قرآن کریم به‌روشنی نشان می‌دهد که یوسف علیه‌السلام، پس از رسیدن به عزت، پدر و خاندان خود را به مصر فراخواند. این ماجرا در پایان سوره یوسف آمده است: «ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ»[12]

در این مقطع، خاندان یعقوب علیه‌السلام وارد مصر شدند و در پناه جایگاه یوسف، از امنیت، احترام و رفاه نسبی برخوردار بودند. این گروه که بعدها به بنی‌اسرائیل مشهور شدند، در آغاز به صورت یک خاندان محترم و مورد حمایت در مصر زندگی می‌کردند.

تفاسیر اسلامی مانند طبری، ابن‌کثیر و قرطبی گزارش می‌دهند که این مهاجرت، نقطه آغاز حضور پایدار بنی‌اسرائیل در مصر بود. در این مرحله هنوز خبری از ستم و استضعاف نبود؛ بلکه حضور آنان در سایه اقتدار یوسف، با کرامت و آرامش همراه بود.

بنی‌اسرائیل پس از ورود به مصر به تدریج افزایش یافتند. چون یوسف علیه‌السلام در میان حکومت نفوذ و منزلت داشت، خاندانش نیز از امنیت برخوردار بود. این دوران را باید دوره عزتِ وابسته دانست؛ یعنی عزتی که به سبب مقام پیامبر خدا برای آنان فراهم شده بود. اما این وضعیت پایدار نماند. با گذشت زمان:

– نسل‌ها عوض شدند،

– خاطره یوسف کم‌رنگ شد،

– و پیوند عاطفی و سیاسی بنی‌اسرائیل با حکومت مصر تضعیف گردید.

در اینجا تاریخ بنی‌اسرائیل از یک مرحله امنیت، به‌تدریج وارد مرحله آسیب‌پذیری شد.

 

وفات حضرت یوسف علیه‌السلام و آغاز افول

پس از وفات حضرت یوسف علیه‌السلام، بنی‌اسرائیل دیگر پشتوانه اصلی خود را از دست دادند. در نقل‌های تاریخی و تفسیری آمده است که با مرگ یوسف: احترام اجتماعی آنان کاهش یافت، موقعیت‌شان در ساختار قدرت از میان رفت و رابطه مثبت آنان با حکومت تدریجاً سست شد.

از این پس، سرنوشت بنی‌اسرائیل دیگر به اقتدار یک پیامبر در دربار مصر گره نداشت. آنان در سرزمینی که روزی با عزت واردش شده بودند، به‌تدریج به قومی بی‌پناه بدل شدند. قرآن کریم از مرحله بعد چنین خبر می‌دهد که فرعون و حکومت او، بنی‌اسرائیل را به استضعاف کشاندند: « إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ ۚ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ»[13]  یعنی فرعون در زمین برتری‌جویی کرد و گروهی از آنان را به ضعف و خواری کشاند. این آیه، خلاصه تاریخیِ سقوط بنی‌اسرائیل از عزت به ذلت است. در تفاسیر آمده است که آنان: به کارهای سخت وادار می‌شدند، در معرض فشارهای سیاسی و اجتماعی بودند و شأن انسانی‌شان به‌تدریج لگدمال شد.

 

تحلیل تفصیلی دوران استضعاف بنی‌اسرائیل در مصر

چرایی و چگونگی سقوط بنی‌اسرائیل از عزت به ذلت (علل تاریخی)

انتقال بنی‌اسرائیل از جایگاه «مهمانان عزیز دربار» به «بردگان ستم‌دیده»، یک‌شبه رخ نداد. منابع تفسیری و تاریخی چندین عامل اصلی را برای این رخداد ذکر کرده‌اند:

الف) تغییر ساختار سیاسی مصر (سقوط هکسوس‌ها و روی کار آمدن قبطیان)

یکی از تحلیل‌های قوی تاریخ‌نگاران مسلمان (که با کشفیات باستان‌شناسی مدرن نیز همخوانی دارد) تغییر دودمان پادشاهی در مصر است. در زمان ورود حضرت یوسف علیه‌السلام، حکام مصر از پادشاهان «عمالقه» یا همان «هکسوس‌ها» (شبانان مهاجر سامی‌تبار) بودند (به همین دلیل قرآن برخلاف داستان موسی، در داستان یوسف از واژه «مَلِک» به جای «فرعون» استفاده می‌کند). هکسوس‌ها خود در مصر غریبه بودند و به بنی‌اسرائیل (که آن‌ها هم سامی‌تبار و هم‌فرهنگ بودند) جایگاه دادند. اما پس از مرگ یوسف و با گذشت زمان، قبطی‌های بومی مصر قیام کردند، هکسوس‌ها را شکست دادند و حکومت را پس گرفتند. خاندان جدید فراعنه، بنی‌اسرائیل را متحدان و جاسوسان حکومت قبلی (هکسوس‌ها) می‌دانستند؛ در نتیجه، سیاست سرکوب و محدودسازی آنان را آغاز کردند.

با روی کار آمدن سلسله‌ای جدید (که در قرآن با عنوان کلی «فرعون» یاد شده)، نگاه حکومت به این قوم تغییر کرد. حکام جدید، بنی‌اسرائیل را به چشم «بیگانگانی» می‌دیدند که در دوران اقتدار یوسف، مناصب کلیدی را اشغال کرده بودند.

 ب) کثرت جمعیت بنی‌اسرائیل و هراس فراعنه

بنی‌اسرائیل در سرزمین حاصلخیز «جُشَن» (شرق دلتای نیل) ساکن شده بودند و به سرعت رشد دموگرافیک (جمعیتی) داشتند. ابن‌کثیر در البدایة و النهایة می‌نویسد: «بنی‌اسرائیل در زمین مصر منتشر شدند و عده و عُده آنان فزونی یافت.» بنی‌اسرائیل به سرعت تکثیر شدند. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل آیات سوره قصص اشاره می‌کند که کثرت عدد و انسجام درونی بنی‌اسرائیل، باعث وحشت فرعونیان شد. آن‌ها می‌ترسیدند که در صورت وقوع جنگ، این قوم با دشمنان خارجی مصر متحد شوند و حکومت را سرنگون کنند. بی‌گانه‌ستیزی و نژادپرستی: فرعونیان خود را نژاد برتر (قبطی) می‌دانستند و بنی‌اسرائیل (سبطی) را به عنوان طبقه پست و مهاجر تعریف کردند تا بتوانند استثمار آن‌ها را توجیه کنند.

فرعون و قبطیان احساس خطر کردند که این اقلیتِ در حال رشد، به‌تدریج اکثریت را به دست بگیرد یا با دشمنان خارجی مصر هم‌پیمان شود. از این رو، تصمیم به کنترل جمعیت و تضعیف توان اقتصادی و نظامی آنان گرفتند.

ج) دوری بنی‌اسرائیل از تعالیم انبیاء

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان و برخی مفسران دیگر اشاره می‌کنند که پس از وفات یوسف علیه‌السلام و برادرانش (مانند لاوی و یهودا)، بنی‌اسرائیل به‌تدریج تحت تأثیر فرهنگ شرک‌آلود مصر قرار گرفتند و از توحید و اخلاق ایمانی فاصله گرفتند. این سستی عقیدتی، زمینه‌ساز تسلط پیدا کردن فرعونیان و سلب توفیق و عزت از آنان شد.

مظاهر استضعاف و کارهای اجباری (سخره)

استضعاف در قرآن به معنای «به ضعف کشاندنِ عمدی» است. فرعون از سه روش برای این کار استفاده کرد:

بهره‌کشی اقتصادی (اعمال شاقّه): طبق گزارش‌های تاریخی در تاریخ یعقوبی و تفاسیر، بنی‌اسرائیل به کارهای سختی چون گل‌کشی، آجرپزی، ساختن بناهای عظیم و حفر کانال‌ها واداشته شدند. آن‌ها از حقوق اولیه محروم بودند و تنها به اندازه‌ای به آن‌ها غذا داده می‌شد که زنده بمانند و کار کنند.

تحقیر اجتماعی: آن‌ها حق نداشتند در مناطق مرفه زندگی کنند و به عنوان شهروند درجه دو شناخته می‌شدند.

تضعیف بنیه نظامی و انسانی: با کشتن نوزادان پسر، در واقع نیروی دفاعی و جوان این قوم را از بین می‌بردند تا هرگونه فکر قیام در نطفه خفه شود.

وقتی فرعون تصمیم به استضعاف بنی‌اسرائیل گرفت، آنان را به چهار دسته کاری تقسیم کرد:

  1. بنّایی و کارهای سنگین ساختمانی: ساختن اهرام، شهرها و گنجینه‌های فرعون (مانند شهرهای فیوم و رامسس) با گل و خشت خام.
  2. کشاورزی و آبیاری شاق: کندن کانال‌های آب از رود نیل و لایروبی آن‌ها در گرمای طاقت‌فرسا.
  3. خدمتکاری خانگی: کارهای پست خانه‌های اشراف قبطی بدون دریافت دستمزد مناسب.
  4. مالیات‌های سنگین (جزیه): حتی از کسانی که توان کار نداشتند، مالیات‌های گزاف می‌گرفتند و در صورت عدم پرداخت، شکنجه می‌شدند.

طبری در جامع البیان ذیل آیه ۴۹ سوره بقره[14] می‌نویسد: «فرعونیان، بنی‌اسرائیل را به کارهای سخت ملزم می‌کردند؛ گروهی گل لگد می‌کردند، گروهی سنگ می‌تراشیدند و گروهی به کارهای بیابانی گماشته شده بودند و هرکس نافرمانی می‌کرد، شکنجه یا کشته می‌شد.»

فرعون برای کنترل بنی‌اسرائیل تنها به فشار اقتصادی و اجتماعی بسنده نکرد، بلکه سیاستی هولناک را در پیش گرفت: پسرانشان را می‌کشت و زنانشان را زنده می‌گذاشت.[15]

تفاسیر اسلامی این سیاست را نشانه ترس فرعون از آینده بنی‌اسرائیل دانسته‌اند؛ زیرا در نشانه‌های تاریخی و پیشگویی‌های رایج، می‌دانستند که از میان بنی‌اسرائیل، کودکی ظهور خواهد کرد که سرانجامِ سلطه فرعون را تهدید می‌کند. از همین رو، سرکوبِ تولد پسران را در دستور کار قرار دادند.

 

پیش‌زمینه سیاست قتل نوزادان و بشارت ولادت منجی

چرا فرعون دستور داد نوزادان پسر بنی‌اسرائیل کشته شوند؟ در منابع تاریخی دو روایت عمده وجود دارد:

روایت اول: خواب فرعون

ابن‌اسحاق و طبری نقل می‌کنند که فرعون در خواب دید آتشی از بیت‌المقدس شعله‌ور شد و به مصر آمد و خانه‌های قبطیان را سوزاند اما به بنی‌اسرائیل آسیبی نرساند. او هراسان بیدار شد و کاهنان و معبران را جمع کرد. آنان گفتند: «در میان این قوم (بنی‌اسرائیل) پسری متولد خواهد شد که زوال پادشاهی تو به دست اوست.» پس از آن، فرعون دستور کشتار نوزادان پسر را صادر کرد.

روایت دوم: پیشگویی کاهنان بر اساس ستاره‌شناسی

منجمان به فرعون خبر دادند که زمان تولد پسری که سرنوشت مصر را تغییر می‌دهد نزدیک شده است. فرعون برای پیشگیری، قابله‌ها و جاسوسانی را مأمور کرد تا هر زنی از بنی‌اسرائیل که وضع حمل می‌کند را تحت نظر بگیرند و اگر نوزاد پسر بود، فوراً او را سر ببرند.

 

مدت زمان استضعاف بنی‌اسرائیل چقدر بود؟

درباره فاصله زمانی میان ورود بنی‌اسرائیل به مصر تا خروج آن‌ها به همراه حضرت موسی علیه‌السلام، و همچنین مدت زمانِ استضعاف، در کتاب‌های تاریخی ارقام متفاوتی ذکر شده است.  بسیاری از مورخان اسلامی (مانند مسعودی در مروج الذهب و ابن‌خلدون) کل دوران حضور بنی‌اسرائیل در مصر را حدود ۲۱۰ تا ۴۳۰ سال ذکر کرده‌اند.  دوران سختی و بردگی بنی‌اسرائیل از زمانی آغاز شد که فرعونِ معاصرِ موسی به قدرت رسید یا سیاست سرکوب را علنی کرد. این دوران حدود ۸۰ تا ۱۲۰ سال به طول انجامید.

در برخی روایات آمده است که بنی‌اسرائیل حدود ۸۰ سال پیش از ولادت موسی علیه‌السلام تحت سیاست کشتار نوزادان و کار اجباری شدید بودند؛ به طوری که پیران بنی‌اسرائیل از دنیا می‌رفتند و جوانانشان کشته می‌شدند و بیم آن می‌رفت که این قوم به کلی منقرض شود. به همین دلیل، قبطیان به فرعون شکایت کردند که اگر همه پسران را بکشی، فردا کسی نیست که کارهای سخت ما را انجام دهد؛ و فرعون دستور داد کشتار پسران یک سال در میان انجام شود (که هارون در سالِ عفو، و موسی در سالِ کشتار متولد شدند).

 

بنی‌اسرائیل میان خوف و انتظار

در چنین فضایی، بنی‌اسرائیل زندگی‌ای سخت، تلخ و پراضطراب را تجربه می‌کردند. از یک‌سو تحت ستم بودند و از سوی دیگر امید به نجات در میان آنان زنده مانده بود. این امید، ریشه در وعده‌های الهی و میراث انبیای پیشین داشت.

در این دوره، نسل بنی‌اسرائیل از قومی محترم در کنار یوسف، به جماعتی تحت فشار در حکومت فرعونی تبدیل شده بود. همین تضاد تاریخی، مقدمه ظهور حضرت موسی علیه‌السلام شد؛ پیامبری که مأمور بود: بنی‌اسرائیل را نجات دهد و مسیر تاریخ را تغییر دهد. اوج این مرحله در قرآن، بشارت الهی به مادر موسی است: «وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ …»[16] خداوند به مادر موسی الهام کرد که: او را شیر دهد و هنگامی که از جانش بیم داشت، کودک را در صندوقی نهاده و به رود بیفکند و نترسد و اندوهگین نشود، زیرا خداوند او را بازخواهد گرداند. این آیه آغازِ مرحله جدیدی در تاریخ بنی‌اسرائیل است:  مرحله ولادت منجی.

در واقع، بعد از سال‌ها استضعاف، خداوند نجات را از درون همان نظام خوف و قتل پدید آورد. کودکی که فرعون از او می‌ترسید، در خانه خود فرعون پرورش یافت و این خود از عجیب‌ترین و عمیق‌ترین نشانه‌های تدبیر الهی در تاریخ است.

 

سرگذشت بنی‌اسرائیل در مصر، از یک دعوت آغاز شد و به یک نجات تاریخی انجامید. آنان در زمان یوسف علیه‌السلام با عزت وارد مصر شدند؛ در آغاز، در سایه اقتدار او زندگی کردند. اما پس از وفاتش، با گذشت زمان و تغییر حکومت، به قومی مستضعف بدل شدند. فرعون آنان را به بردگی کشاند و برای مهار آینده‌شان، فرزندان پسرشان را به قتل می‌رساند. در چنین تاریکی‌ای، بشارت ولادت حضرت موسی علیه‌السلام نازل شد؛ بشارتی که نوید پایان استضعاف و آغاز رهایی بود.

این سیر تاریخی نشان می‌دهد که در منطق قرآن، عزت و ذلت ملت‌ها وابسته به نسبت آنان با حق، و به اراده الهی در تاریخ است و هیچ قدرتی حتی فرعون نمی‌تواند در برابر وعده خداوند پایدار بماند.

 

[1] . ‏‫ البقرة/30: وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ‏ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً

[2] . الطبري، تاریخ الطبري، ج1، ص 317. بر اساس ظاهر آیات قرآن، این‌گونه برداشت می‌شود که مادر یوسف، در زمان مهاجرت به مصر در قید حیات بوده و همراه خانواده به این سرزمین آمده است. برخی مفسران نیز چنین برداشتی را تأیید می‌کنند. بااین‌حال، برخی دیگر از مفسران بر این باورند که راحیل (مادر یوسف) پیش از این واقعه درگذشته و زنی دیگر (احتمالاً خاله یوسف) نقش مادری را برای او ایفا می‌کرده است. این نظر بر اساس آیه 18 فصل 35 سفر تكوين است که از درگذشت راحیل پس از تولد بنیامین خبر می‌دهد. روایات دیگری از وهب بن منبه و کعب الاحبار نیز این ادعا را تأیید می‌کنند  والبته نمی توان از ظاهر صریح آیات قرآن گذشت و این دلالات را پذیرفت. (نک: مکارم الشیرازي، الأمثل في نفسير كتاب الله المنزل, ج7، ص 309)

[3] . وهبة الزحيلي، التفسير المنير، ج12، صفحة 190- 191.

[4] . الترمذي، سنن الترمذي : 5/293/3116.

[5] . یوسف/15: فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ

[6] . یوسف/23: وَ راوَدَتْهُ الَّتي‏ هُوَ في‏ بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ‏ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُون‏

[7] .یوسف/ 40-39:  يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ

[8] . یوسف/101: رَبِّ قَدْ آتَيْتَني‏ مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَني‏ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني‏ بِالصَّالِحينَ

[9] . یوسف/52: ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ‏ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدي كَيْدَ الْخائِنين‏

[10] . الخطيب البغدادي، تاريخ الأنبياء،  ص 126.

[11] . الطبرسي، مجمع البيان، ج5، ص 373.  ابن خلدون، التاريخ، ج2، ص 28: الريان فرعون يوسف وهو الذي تسميه القبط نقراوش وان وزيره كان اطفير وهو العزيز وأنه آمن بيوسف وان أرض الفيوم كانت مغايض للماء فدبرها يوسف بالوحي والحكمة حتى صارت أعز الديار المصرية.

[12] آیه 12 سوره مبارکه یوسف

[13] آِیه 4 سوره مبارکه قصص

[14] وَإِذْ نَجَّيْنَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ ۚ وَفِي ذَٰلِكُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ

[15]

[16] آیه 7 سوره مبارکه قصص

اشتراک گذاری در

دیدگاهتان را بنویسید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *